نقد فضائل عمر 1
سلام دوستان
در دو یا سه پست قصد داریم که مناقب و فضائلی که برای عمر را ساخته اند را نقد کنیم و دروغ بودن آنها را ثابت کنیم . یکی از بهترین دلایل برای دروغ بودن اين احاديثي که در حق خلفاء نقل شده و حتي در صحيحين امده است ، در ديگر سنن و مسانيد آمده است این است که اگر واقعا اين روايات از زبان نبي مکرم صادر شده بود خوب اينها در سقيفه بني ساعده که به شدت نياز به اين روايات داشتند، مطرح ميکردند و به آن استناد ميکردند ( نه اینکه مثلا ما از قریش هستیم و ... که حضرت علی در همه دلایلشان اولاتر بود ) و آن درگيري ها به وجود نمی آمد .
و یا اينکه چماق به دست هاي اطراف مدينه قبيله اسلم بيايند و به زور براي جناب ابوبکر بيعت بگيرند که خليفه دوم ميگويد:
ما هو إلا أن رأيت أسلم فأيقنت بالنصر
تاريخ الطبري ج 2، ص 244
لازم به ذکر است که دلیل ساختن این فضائل دروغین توسط بنی امیه برای خلفا و همچنین نقد تعدادی از فضائلی که عمر با عثمان در آن مشترک است در پست زیر آمده است :
shiaanswering.blogfa.com/post-85.aspx
پرانتز : شاید بزرگترین مظلومیت حضرت علی همین باشد که ما به جای اینکه بعد از 1400 سال بیایم فضائل و مناقب حضرت علی را بازگو کنیم باید بیائیم از ان حضرت در مقابل کسانی که فضائلش را به نام خود ثبت کرده اند ( بخوانید دزدیده اند ) یا مشابه اش را برای خود ساخته اند دفاع کنیم .
موافقات و فضائل عمر
مراد از عنوان فوق اين است كه در مواردى، خداوند به موافقت آنچه كه عمر گفت: آيهاى نازل كرد و اين را از مهمترين مناقب عمر شمرده اند.
عمر خود مىگويد: «وافقت ربى في ثلاث: في مقام ابراهيم و في الحجاب و في اسارى بدر.
يعنى من در سه مورد با پروردگارم موافقت كردم (اين جمله محترمانه نقل شده و إلاّ بايد مىگفت: «پروردگارم با من در سه مورد موافقت كرد )
الف - در مقام ابراهيم ب - درحجاب ج - در اسيران بدر.
در پاورقى صحيح مسلم، در ذيل اين قول عمر، آمده است: اين از بالاترين مناقب و فضائل عمر است، و خود، (محمد فؤاد عبد الباقى) سه منقبت ديگر بدان مىافزايد و آنها عبارتند از موافقت در مورد غيرت زنها و موافقت در مورد نماز بر منافق و تحريم خمر.
1 - موافقت در مورد مقام إبراهيم
عمر مىگويد: به رسول خدا صلىاللهعليهوآله گفتم: «لو اتخذنا من مقام ابراهيم مصلى» يعنى كاش ما مقام ابراهيم را مصلى قرار مىداديم. آنگاه آيه نازل شد كه:
وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلّى. آيه 125 / بقره. يعنى مقام ابراهيم را مكان نماز قرار دهيد.
اىن در حالیست که در روایات صحیح امده چون پيامبر صلىاللهعليهوآله داخل (مسجد الحرام) شد هفت بار طواف (كعبه) نمود و پشت مقام دو ركعت نماز گزارد سپس به طرف صفا رفت... . صحيح بخارى، ج 1 ص 111، كتاب الصلاة
یا رسول خدا صلىاللهعليهوآله بعد از طواف، آيه فوق را قراءت كردند و سپس پشت مقام نماز خواندند. صحيح بخارى، ج 2 ص 189
اين دسته روايات نيز به خوبى نشان مىدهد كه آيه مزبور قبلا نازل شده بود.
ترديدى نيست كه قبل از حجة الوداع آن حضرت اعمال حج و عمره به جا آوردند و قطعا -چنانچه از روايات آتى برمىآيد- نماز طواف به جا مىآوردند و دستور خواندن آن نماز در پشت مقام نازل شده بود، نه آنكه در حجة الوداع عمر پيشنهاد كرده و آيه فوق نازل شده باشد. به اين روايات نيز توجه فرمائيد:
«قال ابوذر:... فجاء النبى صلىاللهعليهوسلم فطاف بالبيت وصلى ركعتين خلف المقام . صحيح مسلم، ج 4 ص 1923، كتاب فضائل الصحابة
ابوذر در ابتداى اسلامش در مكه مىگويد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بعد از طواف، پشت مقام نماز خواند. آيا باز هم شكى باقى مىماند كه موضوع نماز پشت مقام سابقه طولانى دارد؟
یا رسول خدا صلىاللهعليهوآله بعد از طواف نزد مقام آمد. عمر گفت: يا رسول اللّه! اين همان مقام پدرمان ابراهيم است كه خداوند فرمود: وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلّى». سنن ابن ماجه، ج 1 ص 322
اين روايت به خوبى نشان مىدهد كه اين آيه قبلا نازل شده بود و عمر از آن مطلع بود. جالب است كه جاعلان حديث موافقت خدا با عمر، ناشيانه آيه قرآن را با تغييرى جزئى به عمر نسبت مىدهند. آيا مىتوان باور كرد كه او در درجهاى از فصاحت بود كه بتواند جملهاى شبيه قرآن بياورد؟ كارى كه نه رسول خدا صلىاللهعليهوآله و نه احدى از فصحاى عرب قدرت آن را نداشتند.
2 - موافقت در مورد حجاب
افتخار ديگرى كه براى عمر نقل كردند اين است كه عمر پيشنهاد حجاب را ارائه داد و سپس آيه حجاب نازل شد:
عايشه مىگويد: همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله شبها براى قضاى حاجت به بيابان مىرفتند. عمر به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگفت: زنهايت را در حجاب كن ولى رسول خدا صلىاللهعليهوآله چنين نمىكرد (گوش به حرف عمر نمىداد!). شبى از شبها سودة دختر زمعه، همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله كه زنى بلند قد بود بيرون رفت. عمر فرياد زد: اى سوده ترا شناختيم - به جهت حرصى كه براى نزول آيه حجاب داشت (اين كار را كرد). آنگاه آيه حجاب نازل شد. صحيح بخارى، ج 1 ص 49
ما از برادران و خواهران منصف و با غيرت اهل سنت تقاضا داريم يكبار ديگر روايت فوق را كه در صحيحترين كتابهاى روائى آنان آمده با دقت بخوانند و خود قضاوت كنند كه آيا عملى كه عمر انجام داد -با هر قصد و نيتى كه باشد- كار صحيحى بوده است؟ در توهین زشت دیگر آمده : انس مىگويد: عمر گفت: گفتم يا رسول اللّه! انسانهاى نيك و بد بر تو وارد مىشوند كاش همسرانت را دستور به حجاب مىدادى. پس خداوند آيه حجاب را نازل كرد. صحيح بخارى، ج 6 ص 148
براى ما معلوم نشد كه آيه حجاب با پيشنهاد عمر نازل شد و يا در جريان سودة و برخورد نامناسب عمر با او ؟ بهتر است به روايتى ديگر نظرى بيفكنيم تا قضيه بر ما روشنتر شود:
عايشه مىگويد: بعد از نزول آيه حجاب، سودة ـ كه زنى چاق بود (و البته در بعض روايات او را زنى بلند قد معرفي كردند نه چاق) و بر كسى كه او را مىشناخت مخفى نبود ـ جهت حاجت خويش بيرون رفت. عمر او را ديد و گفت: اى سودة به خدا قسم بر ما پوشيده نيستى بنگر كه چگونه خارج مىشوى. او برگشت و شكايت نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله - كه در بيت من بود - آورد. حضرت فرمود: كه براى خروج جهت حاجاتتان مجازيد. صحيح بخارى، ج 6 ص 150
معلوم نيست كه جريان سودة و برخورد نامناسب عمر با او يكبار واقع شد يا دو بار،اگر يكبار بود كه دو دسته روايات با هم در تعارض آشكارند زيرا دسته اول مىگويد كه عمر اين كار را به جهت حرصى كه بر نزول حجاب داشت انجام داد و دسته دوم مىگويد كه خروج سودة بعد از نزول آيه حجاب بود و قطعا يكى از دو دسته روايات دروغ است؛ و اگر دو واقعه بود كه اولى به خاطر نزول حجاب و دومى بعد از آن واقع شد كه بايد گفت: آقاى عمر! اگر ما عمل اولت را بتوانيم توجيه كنيم كه به خاطر حرصت جهت نزول آيه حجاب بود چرا بار ديگر با سوده آن برخورد را كردى كه شكايت ترا نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله ببرد؟
حال چه اين و چه آن، اگر زنى جهت قضاى حاجت به بيرون از شهر برود (كه اين مطلب از كلمه «صعيدا فيح» برمىآيد كه به معناى فضاى باز است چه آنكه در شهر فضاى باز وسيع وجود نداشت) -آن زن هر كه باشد- چرا بايد مردى كه با او محرم نيست چنان خطابى به او بكند؟ آيا اين از ادب و اخلاق اسلامى است؟ اينان كه مىگويند عمر هميشه با پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، آيا اخلاق رسول خدا صلىاللهعليهوآله در او تأثير نكرد؟ آيا اين عمل عمر براى او افتخارى است كه آن را در صحيحين نقل كردند؟ آيا خداوند تحت تأثير رفتار غير صحيح يك مسلمان قرار گرفته و حكمى را تشريع مىكند؟ آيا واقعا چنين است و ما اين دسته روايات را بپذيريم يا آنچه را كه هم صحيحين و هم ترمذى ونسائى آن را نقل نمودهاند:
خلاصه ترجمه: انس مىگويد من داناترين مردم به آيه حجاب مىباشم در شبى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله با زينب ازدواج كرد غذائى درست كرد مردم پس از خوردن غذا نشسته و صحبت مىكردند خداوند آيه حجاب را نازل كرد (آيه 53 از سوره احزاب). صحيح مسلم، ج 2 ص 52 – 1046 . آيا باز هم ترديدى باقى مىماند كه نزول آيه حجاب ربطى به پيشنهاد عمر و يا عمل غير صحيح او ندارد؟
آيا بهتر نيست براى آنكه فضيلتى براى عمر درست كنند او را مردى معرفي نكنند كه به زنى اجنبى -آن هم همسر رسول خدا صلىاللهعليهوآله - كه در تاريكى شب براى قضاى حاجت به بيرون رفته بود، آن كلمات را گفت: كه شكايت نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله برد؟ آيا اينگونه روايات به جاى دفاع و يا مدحى از خليفه ثانى، توهين به او نمىباشد؟ آيا بهتر نيست يا اينگونه روايات را حذف كنند و يا نام «صحيح» را از ابتداى دو كتاب فوق بردارند تا كسى نتواند به عمر جسارتى بكند؟ گر چه رواياتى از اين قبيل آنقدر زياد است كه حذف همه آنها تقريبا غير ممكن است!
3 - اسراى بدر
سومين مورد از موافقات عمر مربوط به اسيران بدر است. ما كه هر چه صحاح سته را زير و رو كرديم در مورد اين فضيلت بزرگ -بلكه مهمترين فضيلت- چيزى نيافتيم كه عمر درباره اسراى بدر پيشنهادى كرده باشد و خداوند به موافقت او آيهاى نازل كرده باشد. فقط بعض از مفسرين مىگويند كه آيات 67 و 68 از سوره انفال به موافقت قول عمر نازل شده است. در حالى كه اين دو آيه نسبت به آنچه كه از عمرنقل شده بسيار بيگانه است، چه آنكه اينان مىگويند عمر پيشنهاد كرد تا اسراى بدر را بكشند و آيه مىگويد شما نبايد اسير مىگرفتيد نه اينكه وقتى اسير گرفتيد آنها را بكشيد. حال ناچاريم جهت روشن شدن اذهان خوانندگانى كه از جريان مذكور اطلاع ندارند آيات مربوطه را نوشته و درباره آن اندكى بحث كنيم:
«مَا كَانَ لِنَبِىٍّ أَن يَكُونَ لَهُوآ أَسْرَى حَتَّى يُثْخِنَ فِى الأَْرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَاللَّهُ يُرِيدُ الاْءَخِرَةَ وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ * لَّوْلاَ كِتَـبٌ مِّنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيمَآ أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ . الانفال / 67 و 68.
ترجمه: هيچ پيامبرى حق ندارد كه (در جنگها) اسير بگيرد مگر آنكه (دشمن را كه قصد كشتن او و مؤمنين را دارد كشتار كند. شما (با گرفتن اسير و پولى به عنوان فديه در ازاى آزادى آنها از دشمنان گرفتن) دنيا را مىجوئيد و خدا (برايتان) آخرت مىخواهد و خدا عزيز و حكيم است. اگر نبود آنچه كه از كتاب گذشت (كه عذاب عمومى در اين امت نخواهد بود) به خاطر اين اسير گرفتن عذابى بزرگ شما را فرا مىگرفت.
شايد مراد آيه كه مىفرمايد: «لولا كتاب من اللّه سبق» اشاره به آيه 33 از همين سوره باشد كه فرموده: تا تو (اى پيامبر!) در ميان اينان هستى خداوند عذابشان نمىكند... .
مىگويند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله با اصحاب درباره اسيران بدر مشورت كرد. عمر گفت: آنها را بكش. ابو بكر گفت: آنها را آزاد كن . مستدرك حاكم، ج 2 ص 359
روايت فوق از ابن عمراست. در دنباله آن مىگويد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله آنها را آزاد كرد (البته با فديه) بعد از آن آيه مذكور نازل شد و چون پيامبر صلىاللهعليهوآله عمر را ديد گفت: «كاد أن يصيبنا في خلافك بلاء» يعنى نزديك بود كه به خاطر مخالفت با تو بلائى بر ما نازل شود.
اگر واقعا اين آيه به موافقت قول عمر نازل شد و پيشنهاد او نيز دائر بر قتل اسيران بود چرا رسول خدا صلىاللهعليهوآله به موافقت قول عمر و آيهاى كه نازل شد آنان را نكشت؟ آيا اهل سنت مىگويند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله با دستور خدا مخالفت كرد؟ اگر بگويند كه آيه فوق بعد از آن نازل شد كه اسرا آزاد شده بودند، آيا مىتوان پذيرفت كه خداوند دستورى در مورد خاصى نازل كند كه ديگر محلى براى اجراى آن باقى نمانده باشد؟
حقيقت اين است كه اينان مىخواهند فضيلت تراشى كنند و إلاّ آيات قرآن از آنچه كه بافتند بيگانه است بلكه اصحابى كه به تعبير قرآن دنبال منافع دنيايى بودند سعى كردند كه اسير بگيرند تا به ازاى آزادى آنها به متاع دنيا برسند ولذا مىبينيم على عليهالسلام -كه به اقرار بعض از دانشمندان اهل سنت، نزديك به نصف از كشته شدگان بدر به دست مبارك آن حضرت به قتل رسيدند- حتى يك اسير هم نگرفت.
از همه اينها گذشته از جمله اسراى بدر -كه بايد به دستور و پيشنهاد عمر كشته مىشدند- عباس، عموى گرامى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بوده است. احمد در مسند خويش از ابو رافع -غلام عباس- نقل مىكند كه او قبلا اسلام آورده بود ولكن از ترس قومش آن را پنهان مىكرد . ج 9 مسند احمد، ص 229، شماره 23925.
همين عباس بود كه در زمان عمر وقتى مردم به قحطى دچار شدند عمر او را واسطه بين خود و خدا قرار داد و طلب باران كرد و مردم از قحطى نجات يافتند صحيح بخارى، ج 2 ص 34، باب الاستسقاء
رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره او فرمود: هر كه عمويم را بيازارد مرا آزرده است سنن ترمذى، ج 5 ص 610
با توجّه به آنچه كه گذشت معلوم شد كه:
أوّلاً - خداوند به خاطر وجود پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عذاب را از امت برداشته است.
ثانيا - اگر قرار باشد عذابى نازل شود به خاطر مخالفت مردم از دستورات خدا و رسولش مىباشد نه به خاطر مخالفت رسول خدا صلىاللهعليهوآله از پيشنهاد يكى از پيروانش! و اين مطلب به خوبى از آيات قرآن فهميده مىشود.
ثالثا - آيات سوره انفال از اسير گرفتن نهى مىكند نه به كشتن اسير دستور مىدهد.
رابعا - دستور عمر به قتل اسيران اگر اجرا مىشد لازم بود عموى گرامى پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز -كه حضرتش از او تعريف كرده و ايذاء او را ايذاء به خود دانسته است- به قتل مىرسيد، با آنكه مطابق حديث مسند، او قبلا اسلام آورده بود.
4 - نماز بر جنازه منافق
صاحبان صحاح -غير از ابو داود- درباره نماز پيامبر صلىاللهعليهوآله بر جنازه منافق، رواياتى نقل كردند. در ميان آنها مسلم يكى از دو روايت را در باب فضائل عمر آورده است و اين مىرساند كه يكى از فضائل عمر اين بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله را از نماز بر منافق نهى كرده و سپس مىنويسد كه قرآن هم بعد از آن به آنچه كه عمر گفت: موافقت كرده است. لذا ما روايت مسلم را نقل كرده و متعرض اختلاف آن با بخارى خواهيم شد و در بررسى آن متوجه خواهيم شد كه اصل مسأله بدينصورت كه اينان متعرض شدند -با توجه به تضادى كه در روايات است- نمىتواند صحيح باشد.
«پسر عمر، عبد اللّه مىگويد: چون عبد اللّه بن أُبَي (سر دسته منافقين) پسر سلول (ابى نام پدر عبد اللّه و سلول نام مادرش بود) مرد، پسرش عبد اللّه (نام پسر عبد اللّه نيز عبد اللّه بود) نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و از حضرتش خواست كه پيراهن خود را بدهد تا پدرش را در آن كفن كند. حضرت به او داد. سپس تقاضا كرد كه بر او نماز بخواند. حضرت جهت نماز بر او حاضر شد. عمر برخاست و لباس رسول خدا صلىاللهعليهوآله را گرفت (و در بعض روايات آن را كشيد) و گفت: يا رسول اللّه! آيا بر او نماز مىخوانى در حاليكه خداوند ترا از نماز خواندن بر او نهى كرده است؟ رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند مرا مخير كرده است و فرمود: چه براى آنها(منافقين) طلب آمرزش بكنى چه نكنى، اگر براى آنها 70 بار هم استغفار كنى. (دنباله آيه چنين است: «فَلَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ...» يعنى هرگز خداوند آنان را نمىآمرزد) و من بر آن مىافزايم (يعنى بيش از 70 بار استغفار مىكنم). (عمر) گفت: او منافق است. (سرانجام) رسول خدا صلىاللهعليهوآله (حرف عمر را گوش نكرد! و) بر او نماز خواند و (بعد از آن) خداوند (اين آيه را) نازل كرد: «بر هيچيك از آنها (منافقين)بعد از مرگشان نماز نخوان و بر قبر او نيز نايست». (سوره توبه آيه 84)
توجه به نكات زير لازم به نظر مىرسد تا در برسى روايات معارض با آن بهتر بتوانيم نتيجهگيرى كنيم و نيز براى فهم همين روايت و اشكالات وارد بر آن لازم است دقت بيشترى نمائيم:
1 - رسول خدا صلىاللهعليهوآله به تقاضاى پسر ابن أبي پيراهن خود را به او داد و قطعا او نيز پدرش را در آن پيراهن كفن كرد.
2 - اين عمل قبل از آن انجام شد كه عبد اللّه بن أبي را دفن كنند.
3 - عمر به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگويد: آيا خدا ترا از نماز بر او نهى نكرده است؟ معناى آن اين است كه خداوند قبلا آيه نهى از نماز بر منافق را نازل كرده بود ولى رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر خلاف نهى خداوند بر جنازه منافقى -آن هم سردسته منافقين- نماز خواند.
4 - آيه نهى بعد از نماز خواندن نازل شد كه همين جا تضادى آشكار بين صدر و ذيل روايت مشاهده مىشود كه بعض از شارحين نيز بدان توجه نمودند.
5 - رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند مرا مخير كرد بين استغفار كردن و نكردن كه راستى بايد گفت: جاعل حديث آنقدر نفهميده است كه آيه مورد استشهاد، هرگز تخيير را نمىرساند بلكه مىگويد: چه براى آنها استغفار كنى و چه نكنى خداوند آنها را نمىآمرزد. بنابراين مسألهاى به نام مخير بودن پيامبر صلىاللهعليهوآله براى استغفار و عدم آن مطرح نبوده است.
6 - پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من بر 70 مىافزايم در حالى كه همه مىدانيم كه عدد هفتاد در اصطلاح عرب براى كثرت است. يعنى هر مقدار هم برايشان استغفار كنى سودى ندارد. دليل آن هم دنباله آيه است كه با كلمه «لن» كه نفى ابد مىكند، خداوند فرموده است تا ابد و به قول ما «هرگز» خدا آنها را نمىآمرزد. نه اينكه مثلا 71 بار استغفار كنى خدا مىبخشد! و اين واضحتر از آن است كه بخواهيم بيشتر توضيح دهيم.
حال نوبت آن رسيده است كه به روايات ديگر همين جريان سرى بزنيم:
«عن جابر قال: أتى النبى صلىاللهعليهوسلم عبد اللّه بن أبي بعد ما دفن فأخرجه فنفث فيه من ريقه والبسه قميصه . صحيح بخارى، ج 2 ص 97
يعنى: جابر مىگويد: چون عبد اللّه بن أبي دفن شد رسول خدا صلىاللهعليهوآله سر قبرش آمده و او را از قبر بيرون آورد و از آب دهانش بر او پاشيد و لباسش را بر او پوشانيد.
به نكاتى كه در اين روايت ديده مىشود كه در تعارضى آشكار با روايت قبل است دقت كنيم:
1 - پسر عبد اللّه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله تقاضا نكرد كه لباسش را كفن پدرش قرار دهد بلكه پيامبر صلىاللهعليهوآله خود اين كار را انجام داد:
2 - پوشيدن لباس قبل از دفن نبود بلكه بعد از آنكه او را دفن كردند از قبر بيرون آورده شد.
3 - از آنجا كه يكى از واجبات، خواندن نماز بر جنازه ميت است قطعا كسى غير از رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر او نماز خواند. چه آنكه اگر حضرت خود بر جنازه حاضر مىشد بعد از دفن يادش نمىآمد كه لباسش را بر او بپوشاند بلكه همان وقت اينكار را مىكرد.
4 - آيا اهل سنت مىپذيرند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به خاطر اينكه لباسش را بر او بپوشاند نبش قبر كرده؟ در حاليكه همه فرق اسلامى -از شيعه و سنى- نبش قبر را حرام مىدانند.
5 - نتيجه آنكه يا بايد روايت ابن عمر را پذيرفت و حديث جابر را مردود دانست و يا بايد گفت: كه جابر درست گفته و ابن عمر بر خطا بوده است. در حاليكه هر دو دسته روايت در صحاح، (مخصوصا صحيح بخارى) موجود است!
حال ببينيم عمر خود اين جريان را چگونه تعريف مىكند:«عمر مىگويد: چون عبد اللّه بن أبي مرد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله خواسته شد كه بر او نماز بخواند. چون حضرتش به نماز ايستاد من به سويش پريدم و گفتم: يا رسول اللّه! آيا بر پسر أبي نماز مىخوانى در حالى كه او در فلان روز و فلان روز، فلان حرف و فلان حرف را زد -حرفهاى او را شمردم- حضرت تبسمى كرد و گفت: از من دور شو اى عمر -من چون زياد پافشارى كردم گفت: من مخير شدم (كه استغفار بكنم يا نكنم) و (استغفار كردن را) اختيار كردم و اگر بدانم كه اگر بر 70 بيفزايم آمرزيده مىشود بر آن مىافزايم. (سرانجام) نماز خواند و از او جدا شد. فاصلهاى نشد كه دو آيه سوره توبه نازل شد: «اگر يكى از منافقين مرد بر او نماز نخوان... تا آخر آيه. عمر گفت: بعدا من از جرأتم بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله تعجب كردم». صحيح بخارى، ج 2 ص 121
نكاتى كه در اين روايت قابل توجه است از اين قرار است :
1 - رسول خدا صلىاللهعليهوآله به عمر دستور مىدهد كه از من دور شو و او به جاى اطاعت كردن، بر حرفهاى قبلى خود پافشارى مىكند.
2 - رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىگويد: من مخير شدم كه... و چنانچه گذشت آيه فوق هرگز تخيير را نمىرساند.
3 - عدد 70 در آيه -چنانچه گذشت- براى كثرت است نه آنكه اگر زيادتر شود باعث آمرزش خواهد بود.
4 - عمر مىگويد من از جرأتم بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله تعجب كردم. تعجب ما اين است كه چرا از جرأتش بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله در موارد ديگر -كه مهمترين آنها جريان توهين او به حضرتش و نسبت هذيان دادن به آن بزرگوار بود- تعجب نكرد؟ آيا اهل سنت هم از اينگونه جرأتها تعجب مىكنند؟
ما از عموم خوانندگان از اهل سنت تقاضا داريم يكبار ديگر روايات اين مبحث را بخوانند و به ما بنويسند كه جريان چه بوده است، تا شايد ما هم به صحت روايات صحيحين ايمان بياوريم!
5 - تحريم شراب
عمر كه تا نزول آيه 91 از سوره مائده يعنى لااقل تا سال هشتم هجرى -به اقرار صاحبان صحاح، شراب مىخورد! آيا او قبلا شراب را بر خود حرام كرده و از پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست كه آن را حرام كند كه آيه تحريم به موافقت قول او نازل شده باشد؟ «ما لكم كيف تحكمون!؟»
بسياري از بزرگان اهل سنت نوشتهاند كه يازده نفر از مسلمانان در خانه ابوطلحه جمع شدند و شراب نوشيده و مست شدند . يكي از آنها كه خيلي مست شده بود ، شعرهايي در باره كشتگان بدر از كفار سرود . خبر به نبي مكرم اسلام رسيد و آن حضرت با عصبانيت آمد و با چيزي كه در دست داشت ، به شخصي كه شعر خوانده بود (ابوبكر) زد ... .
از بين اين ده نفر كه شراب خورده بودند ، اسم 9 نفر آنان مشخص است كه ابن حجر عسقلاني در فتح الباري ، ج10 ، ص30 ، باب نزل تحريم الخمر ، تك تك آنان را نام ميبرد . اسامي اين افراد از اين قرار است :
1. ابو عبيده جراح ؛ 2 . ابو طلحه ، زيد بن سهل (ميزبان مجلس) ؛ 3. سهيل بن بيضاء ؛ 4. ابي بن کعب ؛ 5 . ابو دجانه بن خرشه ؛ 6 . ابو ايوب انصاري ؛ 7 . معاذ بن جبل ؛ 8 . انس بن مالک که در بزم ايشان پياله گرداني مي کرده ؛ 9 . عمر بن الخطاب ؛ 10. نفر آخر شخصي است به نام ابوبكر .
ابن حجر تلاش ميكند كه بگويد منظور از ابوبكر شخص ديگري به نام ابوبكر بن شغوب است ، نه خليفه اول ؛ اما در نهايت ميپذيرد كه نفر آخر به قرينه وجود عمر بن الخطاب در ليست شرابخواران ، همان ابوبكر صديق خليفه اول مسلمانان است !!! .
ابن حجر در فتح الباري ميگويد :
ثم وجدت عند البزار من وجه آخر عن أنس قال كنت ساقي القوم وكان في القوم رجل يقال له أبو بكر فلما شرب قال تحيي بالسلامة أم بكر الأبيات فدخل علينا رجل من المسلمين فقال قد نزل تحريم الخمر الحديث وأبو بكر هذا يقال له ابن شغوب فظن بعضهم أنه أبو بكر الصديق وليس كذلك لكن قرينة ذكر عمر تدل على عدم الغلط في وصف الصديق فحصلنا تسمية عشرة .
فتح الباري - ابن حجر - ج 10 ص 31 .
سپس به گونه اي ديگر گزارشي از طريق بزار خواندم که انس گفته است كه من در آن روز ساقي گروه شراب خوار بودم و در ميان شراب خواران مردي بود که او را ابوبکر مي گفتند و چون شراب را سركشيد اين شعر را خواند كه :
" مادر بكر را به تندرستي درود فرست ... "
در اين هنگام مردي از مسلمانان وارد شد و گفت : مگر نميدانيد كه فرمان حرمت شراب خواري نازل شده است .
منظور از ابوبكر در روايت ، ابوبكر بن شغوب است . البته برخي خيال كردهاند كه اين شخص همان ابوبکر صديق است ؛ ولي چنين نيست .
اما از آن جايي كه نام عمر بن الخطاب هم در ليست شراب خواران وجود دارد ، اين مطلب را مي رساند که اين ابوبكر ، همان ابوبكر صديق است و خطائي در اين نقل روي نداده است .
از آن چه گذشت ، ميتوانيم نام اين ده نفر را مشخص نماييم .
آيات شراب در حق عمر بن الخطاب نازل شده است :
زمخشري از علماي بزرگ اهل سنت كه ذهبي در سير اعلام النبلاء ، ج20 ، ص191 با تجليل فراوان از او ياد كرده و لقب علامه را به وي ميدهد ، در كتاب ربيع الأبرار مينويسد :
خداوند متعال در مورد شراب سه آيه نازل کرد . اولين آن : "از تو در مورد شراب و قمار سوال مي پرسند"؛ پس عده اي از مسلمانان شراب خورده و عده اي آن را ترک کردند ؛ تا زماني که شخصي از ايشان شراب خورد و به نماز ايستاد و هذيان گفت ؛ پس آيه نازل شد که :" اي کسانيکه ايمان آورده ايد ، در حال مستي به نماز نزديک نشويد" ؛ باز عده اي از مسلمانان از آن خوردند ؛ تا اين که عمر بن خطاب شراب خورده و سپس استخوان فک شتري را برداشته با آن استخوان سر عبد الرحمن بن عوف را شکست و نشست براي کشته گان بدر ( از کفار) با شعر اسود بن عبد يغوث مرثيه خواند که : کسانيکه در آن چاه بودند ؛ چاه بدر...!!!
خبر به رسول خدا صلي الله عليه وسلم رسيد ؛ آن حضرت با عصبانيت در حالي که رداي خود را بر روي زمين مي کشيدند ، بيرون آمده و چيزي را از روي زمين برداشته و در دست گرفتند تا ( با آن ) عمر را بزنند .
عمر گفت : پناه مي برم به خدا از غضب خدا و رسولش ؛ سپس خداوند آيه نازل فرمود که :" به درستي که شيطان مي خواهد ..." تا آنجا که فرموده است " آيا شما دست بر مي داريد ( از شراب خوردن) ؟" پس عمر گفت :دست برداشتيم . ربيع الأبرار ، زمخشري ، ج1 ، ص398 ، طبق برنامه المكتبة الشاملة الكبري ، الإصدار الثاني و با كمي تغيير در تاريخ المدنية ، ابن شبه ، ج3 ، ص863 طبق برنامه المكتبة الشاملة الكبري ، الإْصدار الثاني .
و أبي حامد غزالي از برترين عالمان تاريخ اهل تسنن در كتاب مكاشفة القلوب باب 91، باب عقوبة الشارب الخمر، ص459 ، مينويسد : عدهاي از مسلمانان شراب مي خوردند و عدهاي نمي خوردند ؛ تا اينکه يکي از ايشان شراب خورده و در نماز کلمات نا مناسب گفت ؛ پس آيه نازل شدکه : لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاةَ ...
اما باز عده اي از مسلمانان از آن خورده و عده اي آن را ترک مي کردند ؛ تا اينکه عمر رضي الله عنه از آن خورده و استخوان ران شتري را گرفته و با آن سر عبد الرحمن بن عوف را شکافت و سپس نشسته و بر کشتگان بدر (از کفار) گريست !!!
پس خبر به رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم ) رسيده و ايشان با عصبانيت در حاليکه رداي خويش را مي کشيدند (حتي صبر نکردند تا آن را درست بپوشند) بيرون آمده و چيزي را که در دست داشتند بالا برده با همان عمر را زدند ؛ پس عمر گفت : پناه مي برم به خدا از عصبانيت خدا و رسولش ؛ پس آيه نازل شد که : انَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ ... پس عمر گفت : (از نوشيدن شراب) دست برداشتيم .
البته عمر بن الخطاب ، در آن جا گفت « انتهينا = دست برداشتيم» ؛ اما اين كه واقعاً هم دست از شراب خوردن كشيده باشد ، مشخص نيست ؛ چرا كه به اعتراف خود علماي اهل سنت حتي در زمان حكومتش نيز اين عادت را كه از زمان جاهلي داشته است ، نتوانسته ترك كند .
عمر :عجب شراب نيکويي است!!!
مالك بن أنس ، امام مالكيها در كتاب الموطأ كه به اعتقاد بسياري از علماي اهل سنت همرديف صحاح سته به حساب ميآيد ، مينويسد :
از عبد الرحمن بن قاسم ( نقل شده است که) اسلم غلام عمر به او خبر داد که او عبد الله بن عياش مخزومي را ديد ؛ در حالي که او در راه مکه بود ، در نزد وي نبيذ ديد !!! پس اسلم به او گفت : اين نوشيدني است که عمر آن را دوست مي دارد . عبد الله بن عياش ظرف بزرگي پر کرده و آن را به نزد عمر آورد و در جلوي او گذاشت ؛ پس عمر آن را به دهان خود نزديک کرد ؛ سپس سرش را بلند کرد و گفت : اين شرابي نيکو است ؛ پس از آن نوشيد . كتاب الموطأ ، الإمام مالك ، ج 2 ص 894 و الاستذكار ، ابن عبد البر ، ج 8 ص 247 .
یا شخصي از مشک عمر شراب نوشيد و مست شد !!!
ابن ابي شيبه استاد بخاري در کتاب خويش چنين روايت مي کند که :
عمر در راه سفر با مردي روزه دار همراه بود ؛ وقتي که افطار نمود مشک عمر را که در آن شراب بوده و عمر آن را به شترش آويزان نموده بود و شتر نيز آن را تکان داده بود ، برداشت و از آن نوشيد و مست شد ؛ عمر او را حد زد !!! آن شخص به عمر گفت : من از مشک تو نوشيدم!!!
عمر در پاسخ گفت : ما تو را به خاطر مستي حد زديم (نه به خاطر نوشيدن شراب) المصنف لابن أبي شيبة ج 6 ص 502
ابن عبد ربه نيز مي گويد :
وقال الشعبي: شرب أعرابي من إداوة عمر ، فانتشى، فحده عمر. وإنما حده للسكر لا للشراب.
العقد الفريد باب احتجاج المحللين للنبيذ
شعبي گفته است که بيابانگردي از مشک عمر نوشيد و مست شد !!! عمر نيز او را حد زد !!! و تنها او را به خاطر مست شدن حد زد و نه به خاطر شراب خوردن !!!
شايد خود عمر از آن مي خورده و مست نمي شده است!!!
جالب است كه جناب عمر ، حتي در آخرين لحظات عمرش نيز دست از شراب خواري برنميداشت ؛ تا جايي كه در هنگام مرگ نيز درخواست كرد كه برايش شراب بياورند . ابن سعد از علماي بزرگ اهل سنت در كتاب معتبر الطبقات الكبري مينويسد :
از عبد الله بن عبيد بن عمير (نقل شده است) که هنگامي که عمر بن خطاب ، چاقو خورد ، مردم به او گفتند : اي امير مومنان ، اگر نوشيدني بنوشي (خوب است ) ؛ پس گفت : به من نبيذ دهيد !!! و نبيذ از دوستداشتني ترين نوشيدني ها در نزد وي بود . عبد الله گفت : نبيذ از زخم وي همراه با لخته هاي خون خارج شد . الطبقات الكبرى ، محمد بن سعد ، ج 3 ، ص 354 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 44 ، ص 430 و با كمي تفاوت در : السنن الكبرى ، البيهقي ، ج 3 ، ص 113 و فتح الباري ، ابن حجر ، ج 7 ، ص 52 و المصنف ، ابن أبي شيبة الكوفي ، ج 5 ، ص 488 و الاستيعاب ، ابن عبد البر ، ج 3 ، ص 1154 و دهها مصدر ديگر از مصادر معتبر اهل سنت .
معناي نبيذ در کتب اهل سنت :
و نبيذ را اهل لغت ، اين گونه معنا كردهاند :
به آن نبيذ گفته مي شود ، زيرا کسي که آن را درست مي کند خرما و کشمش را گرفته و آن ها را در ظرف يا مَشکي ريخته و سپس بر روي آن آب مي ريزد . و آن را مي گذارد تا (خود به خود) جوشيده و سر برود ؛ كه در اين صورت مست كننده ميشود . تاج العروس ، ج5 ، ص500 ، ماده نبذ .
و محيي الدين نووي در كتاب المجموع مينويسد :
اما شراب نجس است ؛ زيرا خداوند عز و جل فرموده است : " شراب و قمار و بت ها وتيرهاي قرعه پليدند و از عمل شيطانند" و نيز به اين علت که نوشيدن آن اگر ( ترک آن ) ضرر نداشته باشد ، حرام است ؛ پس مانند خون نجس است ؛ و اما نبيذ ، پس آن نيز نجس است ؛ زيرا شرابي است که غليظ شده و به طرب مي آورد ؛ از اين رو ، مانند شراب نجس است. المجموع ، محيى الدين النووي ، ج 2 ، ص 563 .
شاید بدین دلیل است که حنفی ها شراب را به پیروی از عمر حلال میدانند :مثلا در منابع اهل سنتآمده : فقه مالکی ، لواط را فی الجملة جائز می داند و دیگر مذهب آنها ، زنا را و آن دیگری شراب خواری را و دیگری قمار را تا جائی که ابن الحجاج سرود :
فاشرب و لط و ازن و قامر و احتجج / فی کل مسألة بقول إمام ( الصراط المستقیم ، ج 3 ، ص 205 ) .
و زمخشری _ که خود سنی است _ سرود : « حنفی ها شراب خواری را حلال می دانند و مالکی ها گوشت سگ را مباح می شمارند و شافعی ها ازدواج مرد با دخترش را حلال می دانند و حنبلی ها حلولی مذهب هستند و خدا را جسم می دانند » ( الکشاف ، ج ۲، ص ۵۷۳) و این نکته هم گفتنی است که سنی ها اتفاق نظر دارند که در هر مسأله ای می توان از هر یک از مذاهب اهل سنت تقلید کرد ٬ یعنی یک نفر می تواند از مذهب حنفی لواط را و از مالکی جواز خوردن گوشت سگ را و ... بگیرد .
6 - موافقت در مورد غيرت زنها
مىگويند زنهاى پيامبر ، رسول خدا را آزردند عمر به آنها خطاب كرد كه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله شما را طلاق دهد خداوند بهتر از شما را همسر او مىگرداند.
بخارى در صحيح خود از قول عمر مىنويسد كه گفت: من در 3 مورد با پروردگارم موافقت كردم كه دو مورد آن - يعنى در مقام ابراهيم و حجاب - تفصيلا شرح داده شد و مورد سوم را چنين بيان مىكند: زنان پيامبر در غيرت عليه او اجتماع كردند من گفتم: اميد است كه پروردگارش -بعد از آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله شما را طلاق داد- بهتر از شما را همسرانش بگرداند. همين آيه (يعنى آيه 5 از سوره تحريم، البته با همين عبارت و با اختلافى جزئى) نازل شد». صحیح بخاری ج 1 ص 111، كتاب الصلاة
در يكى از دو روايت بخارى آمده است كه بعض زنها به او اعتراض كردند كه مگر رسول خدا نيست كه زنهايش را موعظه كند كه تو آمدى و آنها را اندرز مىدهى؟
اين روايت اگر صحيح باشد بايد مسأله مقام ابراهيم و حجاب نيز صحيح باشد و چون آن دو -چنانچه شرح آن گذشت- درست نيست پس اين يك نيز دروغ است.
ممكن است گفته شود كه اگر صدر روايت درست نبود چرا ذيل آن غلط باشد؟
گوئيم: صدر آن مىگويد من در 3 مورد با پروردگارم موافقت كردم و اگر اين درست نباشد و ذيل آن درست باشد روايت فقط مىگويد كه زنهاى پيامبر عليه او توطئه كردند و من به آنها چنان خطابى كردم و بعض از آنها به من اعتراض كردند. بعدها خداوند همان را فرمود كه من گفته بودم و اين نشان از مخالفت همسران پيامبر با آن حضرت و قهر كردن او از آنها، آن هم به مدت يك ماه، و مطلع نبودن عمر در اين مدت از محل حضرتش دارد. ممكن است بپذيريم كه عمر به آنها و يا لااقل به دخترش اعتراضاتى كرده باشد اما از آنجا كه قولى كه از عمر نقل شده تقريبا همان است كه قرآن مىگويد، نمىتوان پذيرفت كه درجه فصاحت عمر تقريبا در رديف قرآن بود! و بحث آن نيز در مسأله مقام ابراهيم گذشت.
7 - عزت مسلمانان به اسلام عمر
ترمذى در سنن خويش دو روايت به يك مضمون نقل مىكند كه خود يكى از آنها را حسن و صحيح مىداند. اين روايت چنين است: ابن عمر مىگويد كه رسول خدا گفت: خدايا اسلام را به وسيله هر كدام از اين دو نفر كه نزد تو محبوب ترند عزيز كن: به وسيله ابو جهل يا عمر بن الخطاب. (در ادامه) گفت: محبوبترين آن دو عمر بود. باب ما جاء في القبلة، و ج 6 ص 24، تفسير سوره بقرة.
حاكم نيشابورى نيز در مستدرك غير از ابن عمر از ديگران هم نقل مىكند كه از جمله آنها ابن عباس است كه ابن عمر از او روايت مىكند.
در بررسى اين روايت چند نكته قابل دقت است:
اول - ابن عمر به اقرار خودش در غزوه خندق (سال پنجم هجرت) 15 ساله بود. صحيح بخارى، ج 3 ص 232 . بنابراين او در هنگام هجرت - كه 13 سال پس از مبعوث شدن پيامبر بوده است- ده ساله بود، و با توجه به اينكه عمر در سال ششم هجرى اسلام آورد، سن ابن عمر در آن زمان 3 سال بود. حال از خوانندگان محترم تقاضا مىكنم خود قضاوت كنند آيا روايتى به اين مهمى را مىتوان از كودكى سه ساله پذيرفت؟
جالبتر از اين، روايت حاكم نيشابورى است كه ابن عمر اين روايت را از ابن عباس نقل مىكند و ابن عباس هنگام وفات پيامبر 10 ساله بود. صحيح بخارى، ج 6 ص 238 . بنابراين او در هنگام صدور روايت، هنوز به دنيا نيامده بود!
حاكم، روايت ديگرى به همين مضمون از عايشه نيز نقل مىكند كه او در آن زمان يكسال داشت. مستدرك ج 3 ص 89
دوم - حاكم در مستدرك مىنويسد: و چون حمزه اسلام آورد قريش دانست كه رسول خدا تحقيقا عزيز گشته و حمزه مانع مىشود (كه او را بيازارند) و لذا دست از بعض آزارها برداشتند. ج 3 ص 213
توجه داشته باشيد كه حمزه قبل از عمر اسلام آورده بود . الرّياض النّضرة، ج 2، ص 279
ممكن است گفته شود كه هم حمزه با اسلامش پيامبر را حمايت كرد و هم عمر. بنابراين روايت فوق با دعاى پيامبر منافاتى ندارد.
در جواب گوئيم كه روايت ابن عمر و ابن عباس و عايشه كه هم ترمذى و هم حاكم و هم ذهبى آنها را صحيح دانستهاند (البته ترمذى فقط روايت ابن عمر را حسن و صحيح مىداند و از ابن عباس و عايشه چيزى نقل نكرده است) از نظر سند قابل قبول نيست چه آنكه عايشه در آن زمان يك ساله و ابن عمر سه ساله بود و ابن عباس نيز 7 سال بعد به دنيا آمد.
سوم - اسلام عمر چه عزتى براى اسلام به ارمغان آورد؟ او كه خود بعد از اسلامش از ترس آزار قريش در پناه يكى از دشمنان سرسخت مسلمانان قرار گرفت. به اين روايت توجه فرمائيد:
عبد اللّه بن عمر مىگويد: عمر ترسان در خانه بود كه عاص بن وائل آمد. به او گفت: تو را چه مىشود؟ گفت: قوم تو مىگويند كه اگر اسلام آوردم مرا مىكشند. گفت: بعد از آنكه من تو را امان دادم كسى با تو كارى ندارد. عاص خارج شد مردم را ديد كه به سوئى مىروند گفت: كجا مىرويد؟ گفتند: اين پسر خطاب را كه اسلام آورد مىجوئيم گفت: به سوى او راهى نيست. آرى، عمر خود از ترس كشته شدن در منزل مانده بود تا آنكه عاص بن وائل او را پناه داد و عاص -پدر عمرو بن عاص- يكى از كسانى بود كه پيامبر خدا را مسخره مىكرد كه خداوند درباره آنها فرمود: «ما مسخره كنندگان را كفايت مىكنيم» (سوره حجر آيه 5) كه هر كدام به بلائى مبتلا شده و مردند. او كسى بود كه مىگفت: رسول خدا ابتر است يعنى پسرى ندارد ولذا از او نسلى باقى نمىماند كه خداوند سوره كوثر را نازل فرموده و او را ابتر ناميد.
ما نيز امروزه اين معجزه قرآن را مىبينيم كه از دشمنان پيامبر نسلى باقى نماند و فرزندان آن حضرت از نسل يگانه دخترش در شرق و غرب، فراوان ديده مىشوند و به اين انتساب افتخار مىكنند. بنابراين عمر كه خود از ترس، در پناه يكى از دشمنان اسلام قرار گرفت، چگونه مىتوانست عامل عزت مسلمانان باشد.
چهارم - عمر كسى بود كه هنگام قدرت اسلام در مدينه جرأت مقابله با مشركين را نداشت. در غزوه احزاب نه او و نه ديگر مسلمانان به خود جرأت ندادند كه به مقابله با عمرو بن عبدود برخيزند. تا آنكه على عليهالسلام با او به نبرد برخاست و او را كه در شجاعت يكى از ناموران شبه جزيره بود به قتل رساند و يگانه عامل پيروزى به شمار آمد. در غزوه احد و حنين، آنگاه كه كار بر مسلمانان دشوار شد او و ديگران پا به فرار گذاشته و رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در ميان دشمنان تنها گذاشتند و اين على عليهالسلام و تنى چند از اصحاب بودند كه گرد وجودش حلقه زدند و او را حفظ كردند. در جنگهاى خيبر و ذات السلاسل كه خود فرماندهى جنگ را به عهده داشت از ميدان گريخت. در هيچيك از جنگها نه به كسى ضربهاى زد و نه از كسى ضربهاى خورد. آيا مىتوان پذيرفت كه هنگام ضعف اسلام باعث عزت مسلمين بوده باشد؟ در حالى كه - چنانچه گذشت - خود از ترس، تحت الحمايه يكى از دشمنان اسلام بود!
پنجم - يكبار ديگر روايت ترمذى را با دقت بررسى كرده و از طرف اهل سنت به دفاع از عمر برخاسته و مىگوئيم كه اين چه مقايسهاى است! عمر را با ابو جهل مقايسه كرده و اولى را نزد خدا محبوبتر از دومى معرفي مىكنيد. اينجا است كه مىگوئيم صاحبان صحاح (و غير صحاح) ندانسته هر روايتى را كه صحيح بدانند -ولو آنكه آن را كودكى يك ساله (عايشه) يا سه ساله (ابن عمر) نقل كرده باشد، و در دلالت آن تدبر نمىكنند.
آيا اينان فهميدهاند كه روايت مزبور -كه به عنوان مدحى از عمر نقل كرده اند- به بدگوئى بيشتر شبيه است تا به تعريف؟ قضاوت به عهده خوانندگان.
بخارى نيز جمله ديگرى از ابن مسعود نقل مىكند كه گفت: «از وقتى كه عمر اسلام آورد ما عزيز بوديم (صحيح بخارى، ج 5 ص 60) براى آنكه بدانيد آيا اين نظر درست است يا نه يكبار ديگر مطالب فوق را بخوانيد.
8 - محدث بودن عمر
«در امتهاى گذشته كسانى زندگى مىكردند كه «محدث» بودند. اگر در امت من كسى باشد او عمر بن الخطاب است». صحيح بخارى، ج 4 ص 211
با توجه به معناى «محدث» يعنى كسى كه داراى درك و فهم بالائى بوده و يا فرشتهاى با او سخن گفته و مطالبى به او گفته و آموزش مىدهد، بايد در ميان امت (و نه فقط اصحاب) مقام علمى عمر بالاترين مقامها باشد. ما كه از دانش و الهامات غيبى او چيزى دستگيرمان نشد. صاحبان صحاح، كه بيشترين تلاش را براى پوشيدن عيب خلفا نمودند 18 مورد از مواردى را كه عمر بدانها جاهل بود در كتابهايشان به ثبت رساندند . آيا فرشته الهام كننده، در اينگونه موارد به مأموريت ديگرى رفته بود؟! آيا آنچه كه از مخالفتهاى او با نبى مكرم اسلام گفته شد از محدث بودن او خبر مىدهد؟ گر چه بعدها علماى اهل سنت بعض از آنها را كنار زده و به جاى پيروى از سنت عمر، از سنت رسول خدا پيروى كردند.
مثل مسأله حج تمتع و سه طلاقه و ...
و این در حالی است که ابوبکر، با آنکه از عمر افضل است، بالاى منبر مىگفت: «من شیطانى دارم که مرا منحرف مىکند، هرگاه دیدید از راه راست منحرف شدم، مرا به راه درست باز آورید.» تاریخ الاُمم والملوک، طبرى: ج3 ص224، مجمع الزوائد ج5 ص183، البدایة والنهایة: ج6 ص303، الامامة والسیاسة: ج1 ص22، کنزالعمّال: ج5 ص587ـ588 ح14050، شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید: ج6 ص20، تاریخ الخلفاء، سیوطى: ص 54.
شیخ طوسى (ره) در تلخیص الشافی (ج2 ص347) مىگوید: اگر روایت «حق بر زبان عمر سخن مىگوید» صحیح باشد، معنایش عصمت عمر و یقین به حجت بودن همهى گفتههاى عمر است. در صورتى که هیچ کسى چنین ادعایى نکرده است، چون هیچ تردید و اختلافى نسبت به معصوم نبودنش نیست بلکه خلاف این (معصوم نبودن) فراوان است.
و چگونه حق بر زبان کسى جارى مىشود که در احکام به این و آن مراجعه مىکند و خود شهادت بر خطایش مىدهد و با چیزى مخالفت مىکند سپس به همان سخنى که با آن مخالفت کرده برگشته و با آن موافقت مىکند! و خود مىگوید: «لولا علی لهلک عمر، اگر على نبود هر آینه عمر هلاک مىشد» و «لولا معاد لهلک عمر، اگر معاد نبود هر آینه عمر هلاک مىشد» و چرا خودش در جاهایى که نیاز به احتجاج داشته، به این روایت احتجاج نکرده است ؟
ـ همچنین مراجعه شود به گفتار علامه امینى در کتاب شریف الغدیر (ج8 ص92ـ93) و نیز اعتراضاتى که ابن ابىالحدید در مورد روایت در شرح نهج البلاغة (ج12 ص178ـ188) نقل کرده است.
گذشته از همه اينها روايت مذكور از دو نفر از دشمنان أمير المؤمنين عليهالسلام نقل شد كه به نص روايت مسلم از نبى مكرم اسلام دشمنى با آن حضرت نشانه نفاق است. و اهل سنت خوب مىدانند كه اگر بخواهند آنچه را كه از دشمنان على عليهالسلام نقل شده به دور بريزند، چيزى براى گفتن ندارند و لذا گاهى روايتى را به جرم آنكه در سندش كسى است كه قائل به رجعت است قبول نمىكنند ولى هرگز روايتى را كه در سندش كسى است كه به جنگ على عليهالسلام رفته است به دور نمىريزند. حتى مثل بخارى دو روايت از يكى از سران خوارج (عمران بن حِطّان) نقل مىكند ولى حتى يك روايت از امام جعفر صادق عليهالسلام در صحيحش نمىآورد. آقايان اهل سنت اين عمل او را به چه چيزى حمل مىكنند؟
9 - شيطان از عمر فرار مىكند
مثل معروفي است كه مىگويند: «دزد ناشى به كاهدون مىزند!». جاعلان ناشى حديث، به جاى آنكه فقط رواياتى در فضائل افراد مورد نظر خود جعل كنند احاديثى نقل مىكنند كه در آن براى بالا بردن مقام آن افراد، مقام و منزلت رسول را پايين مىآورند. به روايت زير دقت كنيد و ببينيد كه چگونه براى بالا بردن عمر، پيامبر صلىاللهعليهوآله را پايين آوردند:
«پسر سعد از قول پدرش نقل مىكند كه گفت: عمر از رسول خدا اجازه خواست (كه نزدش برود). نزد آن حضرت زنانى از قريش بودند كه (با حضرتش) صحبت كرده و پرگوئى مىنمودند در حالى كه صدايشان بلند بود. چون عمر اجازه خواست (با شنيدن صداى او) برخاسته و حجاب نمودند. رسول خدا به عمر اجازه داد (عمر داخل شد) در حالى كه آن حضرت مىخنديد. عمر گفت: هميشه خندان باشى (چه شده!) فرمود: من از اين زنان تعجب مىكنم كه چون صداى تو را شنيدند به حجاب مبادرت ورزيدند. عمر گفت: يا رسول اللّه! تو سزاوارترى كه به احترام تو چنين كنند. سپس (خطاب به زنها) گفت: اى دشمنان جان خود! آيا از من حساب مىبريد و از رسول خدا نمىبريد؟ گفتند: آرى، زيرا تو مردى تندخو و خشن مىباشى (و رسول خدا چنين نيست). پيامبر فرمود: قسم به آن كس كه جانم در دست او است هرگز شيطان تو را در راهى نمىبيند مگر آنكه راه ديگرى مىرود. صحيح بخارى، ج 4 ص 153
راوى اين حديث پسر سعد است كه از قول پدرش روايت مىكند. حال پدرش در آنجا چه مىكرد نمىدانيم، شايد همراه عمر بود و شايد با زنها و شايد با پيامبر در همان جا نشسته بود !
اما بررسى روايت: از اينكه گفته است كه زنها مبادرت به حجاب كردند دو نكته از آن فهميده مىشود: اول آنكه اين جريان بعد از دستور به حجاب بود و دوم آنكه قبل از ورود عمر آنها در حجاب نبودند و اين يا به اين علت بود كه همه آنها با پيامبر محرم بودند يا همه، و از جمله شخص پيامبر كه به نامحرمان مىنگريست، گناهكار بودند. فرض اول كه همه با رسول خدا محرم بودند نمىتواند صحيح باشد چه آنكه جواب زنها به عمر مىتوانست اين باشد كه چون حضرتش با ما محرم بود حجاب لازم نبود نه آنكه بگويند كه تو چنين و چنانى. مىماند فرض دوم كه بگوئيم همه بى حجاب نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله نشسته بودند كه اين را هم هيچ مسلمانى -چه شيعه و چه سنى- نمىتواند بپذيرد.
از اينكه پيامبر به عمر فرمود: كه شيطان از تو فرار مىكند برمىآيد كه در آن مجلس شيطان حضور داشت و به عبارت روشنتر پيامبر ه در مجلسى بود و شيطان هم بود و از حضرتش فرار نكرد ولى وقتى عمر وارد شد از او فرار كرد و معناى آن اين است كه شيطان از عمر بيشتر از رسول خدا مىترسد و اين نيز مطلبى است كه نه شيعه و نه سنى هرگز نمىتواند آن را بپذيرد.
از اينكه زنها به عمر گفتند: «أنت افظ واغلظ من رسول اللّه » معناى ظاهر آن اين است كه تو از رسول خدا تند خوتر و خشنترى و چون اين معنى خلاف قرآن است ما آن را مطابق آنچه كه بعض از شارحين گفتند ترجمه
كرديم. بنابراين زنهاى حاضر، كه از قريش هم بودند، عمر را خوب مىشناختند كه او مردى تندخو و خشن است.
نتيجه اينكه اينان براى تعريف از عمر مرتكب چند خطا شدند:
1 - جلسهاى كه در حضور رسول خدا تشكيل شد مجلسى شيطانى معرفى شد.
2 - شيطان از عمر مىگريزد ولى از رسول خدا نمىگريزد.
4 - عمر مردى تندخو و خشن بود.
جالبتر از اين، دو روايت است كه ترمذى آن را در سنن خويش نقل كرده و هر دو را حسن و صحيح مىداند:
1 - «بريدة مىگويد: چون رسول خدا از يكى از جنگها برگشت زنى سياه پوست جلو آمد و گفت: يا رسول اللّه! من نذر كردم كه اگر خداوند تو را «صالح» (ظاهر بايد اين كلمه «سالم» باشد) برگرداند در مقابل شما دف بزنم و آواز بخوانم. رسول خدا فرمود: اگر نذر كردى بزن وإلاّ نه. (بگذريم از اينكه نذر در معصيت جايز نيست!) او شروع به نواختن كرد. ابو بكر آمد و او همچنان مىنواخت. على عليهالسلام آمد و او مىزد. عثمان آمد و او مىزد. چون عمر آمد دف را زير پايش نهاد و بر آن نشست. رسول خدا فرمود: هر آينه شيطان از تو مىترسد. من نشسته بودم او مىنواخت ابو بكر آمد او... چون تو آمدى دف را انداخت». ج 5 سنن، ص 580
- 2 «عايشه مىگويد: رسول خدا نشسته بود. ناگاه سر و صداى بچهها را شنيديم. حضرتش برخاست زنى حبشى مىرقصيد و پاى مىكوبيد. گفت: اى عايشه بيا و نگاه كن. من آمدم و چانهام را بر دوش رسول خدا نهادم و ما بين دوش و سر آن حضرت نگاه مىكردم. به من گفت: آيا سير نشدى؟ آيا سير نشدى؟ من مىگفتم نه تا منزلتم را نزد او بدانم. ناگهان عمر پيدا شد. مردم از دور و بر آن زن پراكنده شدند. آن حضرت فرمود: من مىبينم كه شياطين جن و انس از عمر فرار كردند. من نيز برگشتم».
نمىدانيم به اينگونه روايات بخنديم يا گريه كنيم كه چگونه براى ساختن مدحى از عمر، رسول خدا را در مجلسى كه شياطين جن و انس در آن حاضرند مىنشانند آنگاه اينگونه لاطائلات را رواياتى صحيح به حساب مىآورند. كدام انسان عاقلى مىتواند بپذيرد كه شيطان از عمر مىگريزد ولى از رسول خدا هيچ حسابى نمىبرد؟ كدام مسلمانى مىپذيرد كه رسول خدا اجازه گناه و معصيت خدا را مىدهد و نه تنها خود به تماشاى گناه مىرود همسرش را هم شريك خود مىنمايد؟ آيا اهل سنت حاضرند كه ما چنين نسبتهائى را به يكى از بزرگان علماى آنها، نه، بلكه به يكى از شخصيتهاى آنها بدهيم؟ آيا مىپذيرند كه گفته شود امام جماعت مسجد النبى يا مسجد الحرام و پايينتر از آن دست به چنين عملى زد؟
آرى، اين است نمونهاى از روايات كتابى كه در ابتداى آن اين نوشته به چشم مىخورد : هر كه در خانهاش اين كتاب (سنن ترمذى) باشد گوئيا پيامبرى در خانهاش تكلم مىكند! كدام پيامبر حاضر مىشود كه به رسول گرامى اسلام چنين افترائى بزند؟
قضاوت با شما خوانندگان فهيم.
10 - حق را از زبان عمر بشنويد
ديگر از فضائلى كه براى عمر درست كردند اين است كه:
«عن ابن عمر أنّ رسول اللّه قال: إنّ اللّه جعل الحق على لسان عمر وقلبه. وقال ابن عمر: ما نزل بالناس امر قطّ فقالوا فيه وقال فيه عمر أو قال: ابن الخطاب فيه -شك خارجه- إلاّ نزل فيه القرآن على نحو ما قال عمر . سنن ترمذى، ج 5 ص 576
ترجمه: ابن عمر مىگويد كه رسول خدا فرمود: خداوند حق را بر قلب و زبان عمر قرار داد. نيز ابن عمر مىگويد كه بين اصحاب اختلافي در امرى نشد مگر آنكه قرآن مطابق قول عمر نازل شد. قبل از هر چيز به آقاى ابن عمر با اين ادعائى كه براى پدرش نمود خسته نباشى بگوئيم. البته او صحاح سته را نديده بود كه ببيند آنجا كه به ادعاى صاحبان صحاح، خداوند مطابق قول عمر آيهاى نازل كرد، مسألهاى به نام اختلاف آراء اصحاب در ميان نبود كه خداوند رأى عمر را امضاء كرده باشد، تازه پنبه اينگونه روايات هم با استفاده از روايات ديگر زده شد. بنابراين آيهاى كه مطابق قول عمر نازل شده باشد ما سراغ نداريم. به خاطر همين گفتار غير صحيح از امثال ابن عمر است كه او را از ثقه بودن خارج مىكند. پس آنچه را هم كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كرده نمىتواند صحيح باشد.
گذشته از همه اينها، آيا آنچه كه عمر گفت حق است؟ آيا اهل سنت مىپذيرند كه نسبتى كه او به پيامبر صلىاللهعليهوآله داد مبنى بر اينكه آن حضرت - العياذ بالله - هذيان مىگويد، حق است؟ آيا تحريم متعه حج حق است؟ پس چرا انجام مىدهند؟ آيا مسأله سه طلاقه در يك مجلس حق است؟ پس چرا آن را قبول نكردند؟ آيا اگر گفتار يا رفتار او مخالف قرآن و سنت باشد حق است؟ با نگاهى به آنچه كه گذشت به خوبى ثابت مىشود كه حديث فوق قطعا درست نيست.
بر ما ثابت است كه اينگونه روايات در مقابل روايات صحيحى است كه شيعه و سنى در فضائل أمير المؤمنين صلىاللهعليهوآله نقل كردهاند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود:
«على مع الحق والحق مع على يدور معه حيث دار» و يا: «اللهم أدر الحق معه حيثما دار» و امثال آن نظير: «على مع القرآن والقرآن مع على لن يتفرقا حتى يردا علىّ الحوض» كه بسيارى از علماى اهل سنت اينگونه روايات را با سند صحيح از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كردند. از جمله، روايت اخير را حاكم در مستدرك نقل كرده و هم او و هم ذهبى به صحيح بودن آن اعتراف كردهاند.
خلاصه آنكه در اين روايات، رسول خدا صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را همراه با حق و يا قرآن دانسته و آن دو را جداناپذير معرفي فرموده است. بنابراين بايد مشابه آن براى خلفا نيز جعل شود و لذا گفتهاند كه خداوند حق را بر قلب و زبان عمر قرار داده است!
به جرأت ميتوان گفت که هيچ فضيلتي از فضائل علي ابن ابيطالب باقي نمانده است مگر اينکه مثل همان فضيلت را براي خلفاء هم نقل کردند و يکي دو روايت در کتب اهل سنت با اين مضمون نقل شده مثلاً روايت اول که محمد بن اسماعيل بخاري در تاريخ کبير جلد 7 صفحه 114 حديث 502 نقل کرده که از حُميدي با سندش از « قاسم بن يزيد عن ابيه عن عطاء عن عبدالله بن عباس عن فضل بن عباس عن النبي صلي الله عليه و آله و سلم قال أَلحَقُّ بَعدِي مَعَ عُمَر حَيثُ کَانَ » بعد از من حق با عمر است هرجا که عمر باشد .
همين روايت بزار در مسند جلد 6 صفحه 98 و ابن عساکر در تاريخ مدينه دمشقي شافعي جلد 44 صفحه 126 نقل کردند .
در سند اين روايت يک راوي بنام قاسم بن يزيد وجود دارد که از آن راوياني است که تمام علماء اهل سنت و تمام علماء علم رجال اهل سنت بشدت او را تضعيف کردند مثلاً عقيلي در کتاب ضعفاء جلد 3 صفحه 481 شماره 1541 نام او را مي آورد و ميگويد قاسم بن يزيد ضعيف است و بعد دليلش را هم نقل ميکند و يکي از روايات ضعيفي که نقل کرده اين روايت است که نعوذ بالله رسول خدا فرمودند « أَلحَقُّ بَعدِي مَعَ عُمَر حَيثُ کَانَ » بعد از من حق با عمر است هرجا که عمر باشد .
شمس الدين ذهبي همين راوي را آورده و گفته « حَدِيثُهُ مُنکَر » روايت او منکر است و بعد همين روايت را جزو روايات ضعيف او نقل ميکند .
ميزان الإعتدال ـ جلد 5 ـ صفحه 463
روايت دوم اين است که ابن عساکر دمشقي اين روايت را نقل ميکند که « عن عطاء عن إبن عباس عن رسول أَنَّهُ قَالَ عُمَر مِنِّي وَ أَنَا مِن عُمَر أَلحَقُّ بَعدِي مَعَ عُمَر حَيثُ کَانَ » من از عمر هستم و عمر از من است و حق بعد از من با عمر است .
تاريخ مدينه دمشق ـ جلد 44 ـ صفحه 126
در سند اين روايت چندين راوي ضعيف وجود دارد از جمله عبد الله بن لَهِيعَۀ است که تمام بزرگان اهل سنت بدون استثناء اين راوي را تضعيف کردند و همه راويان اهل سنت که تمام ضعفاء را نوشتند نام او را جزء راويان ضعيف دارند و إبن جوزي نام او را در کتاب الضعفاء و المتروکين جلد 2 صفحه 136 آورده است و عقيلي در ضعفاء الکبير نام او را مي آورد و إبن حبان در المجروحين نام او را مي آورد .
إبن جوزي در شرح حال او مينويسد « وَ قَالَ يحيي بن معين أَنکَرَ أَهلَ مِصر إِحتِرَاقُ کُتُبِ إِبن لهيعۀ وَ سِمَاع مِنه وَ أَهلَ القديم و الحديث هُوَ ضَعِيفٌ قَبلَ أَن تَحرِقَ کُتُبَهُ وَ بَعدَ إِحتِرَاقِهَا » يحيي بن معين گفته که اهل مصر گفتند اين دروغ ميگويد و اين نه کتابش آتش گرفته است و نه شنيدن روايت از او جايز است و او ادم ضعيفي است قبل و بعد از اينکه کتابهايش آتش بگيرد و بعد تضعيفات ديگري را نقل ميکند که ابوذرعۀ گفته چه رواياتي که قبل از او شنيدند و چه رواياتي که در اواخر از او شنيدند همه ضعيف هستند و ليس ممن يحتج و هيچ کدام از روايات او رواياتي نيست که بتوان به آن احتجاج کرد « وَ قَالَ نِسَائِي ضَعِيفٌ » نسائي هم گفته است که ادم ضعيفي است « و قال سعدي لاَ يَنبَغِي أَن يَحتَجُّ بِرِوَايَاتِهِ » سعدي هم گفته است که نميتوان به روايات او احتجاج کرد و به روايتش اصلاً نميشود اعتماد کرد .
پس اين دو روايتي که درباره عمر نقل شده است اصلاً سند درستي ندارد .
جالب است که بزرگان اهل سنت هم وقتي به اين روايت رسيدند گفتند راويت ضعيف و حتي جعلي است و من نظر چند تن از علماء را درباره اين روايت ميخوانم مثلاً مقدسي مطهر بن طاهر ميگويد « حديث عُمَر مِنِّي وَ أَنَا مِن عُمَر أَلحَقُّ بَعدِي مَعَ عُمَر حَيثُ کَانَ راوه عبدالله بن اللهيعۀ و ابن اللهيعۀ ضَعِيفٌ » اين روايت را ابن لهيعه نقل کرده و اين فرد ضعيف است .
ذخيرۀ الحفاظ ـ جلد 3 ـ صفحه 1599
ذهبي ميگويد اين روايت مختلق و ضعيف است « أَخَافُ أَن يَکُونُ کِذباً مخُتَلِقاً » من ميترسم که اين روايت دروغ و ساختگي باشد .
اگر اين روايت درباره اميرالمؤمنين بود قطعاً ميگفت ضعيف است با اينکه سندهاي صحيح داشت اما اينجا با اينکه هيچ سند صحيحي ندارد ميگويد مي ترسم که بگويم !!!!
ميزان الاعتدال ـ جلد 5 ـ صفحه 464
ابن کثير دمشقي اين روايت را نقل ميکند « وَ فِي إِسنَادِهِ وَ مَتنِهِ قِرَابَۀٌ شَدِيدَۀ » در سند و متن اين روايت قرابتي زيادي وجود دارد .
البدايۀ و النهايۀ ـ جلد 5 ـ صفحه 231
علامه مناوي ميگويد « فِي إِسنَادِهِ مَجهُولٌ » در سند اين روايت راويان مجهول وجود دارد و در جاهاي بعدي هم ميگويد « وَ هَذَا حَدِيثٌ مُنکِرٌ » اين روايت منکري است و قابل پذيرش نيست .
بقيه علماء اهل سنت و حتي ألباني يکي از علماء مشهور اهل سنت که به او بخاري دوران ميگويد « أَلحَقُّ بَعدِي مَعَ عُمَر حَيثُ کَانَ مُوضُوعٌ » روايت حق بعد از من با عمر است و در هر جا که عمر باشد ساختگي است و بعد ميگويد « رواه العُقيلي » و ميگويد اينها نقل کردند اين روايت را ولي روايت جعلي است .
اين جواب اولي است که ما به اين شبهه ميدهيم که عمر با حق است و حق با عمر است و جوابهاي ديگري هم داريم و حتي فرض ميگيريم که سند اين روايت صحيح باشد ولي متنش با دهها روايتي که در بخاري و مسلم وجود دارد در تضاد است و در تناقض است و هرگز نميشود اين روايت را پذيرفت و ما رواياتي داريم که خليفه دوم خلاف نصّ صريح قرآن کريم فتوا داده است و قرآن کريم چيزي ميگويد و عمر چيز ديگري ميگويد اگر حق هميشه با عمر است چرا عمر چنين فتوايي داده است و نبايد فتوايي بر خلاف قرآن بدهد .
.
.
.
ادامه دارد ...