چه کسی ابوبکر را کشت ؟
آيا عمر با ابابكر مخالفت می كرد؟!
چه كسى ابابكر و پسرش را مسموم كرد و كشت؟
اخبارى كه در مورد ترور ابوبكر رسيده است
آيا ابوبكر نسبت به جانشينى عمر وصيت كرد؟!
بركنارى و ترور ياران ابابكر .
آيا عمر با ابابكر مخالفت می كرد؟!
ابن ابى حاتم از عبيدة سلمانى نقل مى كند كه گفت:
عيينة بن حصين و اقرع بن حابس نزد ابابكر آمدند و گفتند: اى خليفه! زمينى شوره زار نزد ماست و محصول نمى دهد; اگر صلاح مى دانى آن را به ما ببخش تا در آن كشت كنيم، شايد خدا در آن بركت قرار دهد!
ابوبكر نيز آن زمين را به آن دو نفر داد و قباله اى نوشت و گواه بر آن گرفت و به آن ها داد.
آن دو تن نزد عمر رفتند تا گواهى بدهد، و هنگامى كه قباله را برايش خواندند از دست شان گرفت و با بى احترامى آن را از بين برد. آن دو تن نيز به بدگويى عمر پرداختند.
(55)متقى هندى مى افزايد: آن دو نزد ابابكر رفتند و گفتند: آيا تو خليفه اى يا عمر؟!
ابابكر گفت: ايشان است; و اگر مى خواست مى توانست خليفه بشود!
(56)عمر، در جريان فرمانداران نيز با ابابكر مخالفت كرد; وى پس از مرگ ابابكر، فرمانداران انتخابى او را بركنار كرد; براى مثال خالد بن وليد، مثنى بن حارثه شيبانى، شرحبيل بن حسنه، انس بن مالك، عكرمة بن ابى جهل و ابو عبيدة بن جرّاح را بركنار كرد.
(57)وى، پس از آن كه ابوبكر مرد و خود خليفه شد نيز به مخالفت با ابابكر پرداخت; زيرا به مجلس زنانه اى كه براى ابابكر برپا شده بود رفت و بدون آن كه اجازه ورود بگيرد مردى را بين آنان فرستاد و ام فروه دختر ابوقحافه را بيرون كشيد و عمر با چوب دستى اش به شدّت ام فروه را زد و زنان را بيرون كرد
(58); در اثر اين حمله، ام فروه تا آخر عمرش يك چشمش كور شد.اقرع بن حابس نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) رفت، و ابوبكر گفت: اى رسول خدا! او را به عنوان رئيس قبيله اش بگمار.
عمر گفت: اين كار را مكن.
آن دو آنقدر به مشاجره لفظى پرداختند كه صداى شان بالا گرفت و ابوبكر به عمر گفت: تنها، قصد مخالفت با من را داشتى.
عمر گفت: چنين نيست.
در اين هنگام آيه آمد كه صداى تان را بالاتر از صداى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)بلند مكنيد.
(59)عمر، در زمينه امور اقتصادى نيز با ابابكر مخالفت كرد; زيرا ابوبكر بيت المال را به گونه هم سان تقسيم مى كرد ولى عمر اين روش را به كار نبرد.
ابوبكر، در جنگ هايى كه با عرب هاى مرتد داشت زنان و بچگانشان را نيز، اسير كرد ولى عمر زنان و بچگان را آزاد كرد
(60).و اين نشانگر نظر عمر است كه آنان را همانند مرتد شدگان نمى دانسته است.
عمر، در سقيفه به ابن جرّاح گفت: دستت را بگشا تا با تو بيعت كنيم. او گفت: اى عمر، از اول اسلامت نديدم كه كار خلافى انجام بدهى; آيا با وجود صدّيق (ابابكر) مى خواهى با من بيعت كنى؟!
(61)چه كسى ابابكر و پسرش را مسموم كرد و كشت؟
بر اساس مدارك فراوان، مرگ ابابكر با يك كودتاى سياسى بوده است; ابو يقظان از سلام بن ابى مطيع روايت مى كند كه ابابكر مسموم شد و بالاخره در روز دوشنبه مرد.
(62)كارآگاهان براى شناسايى قاتل، ابتدا به سراغ اولين كسى مى روند كه از مرگ مقتول بهره مند مى شود; در مرحله دوم نيز به سراغ كسانى مى روند كه با مقتول داراى دشمنى و درگيرى بوده اند; در ظاهر، اولين كسى كه از مرگ ابابكر بهره مند شده است، عمر بن الخطاب بوده است; زيرا به عنوان خليفه مسلمانان، به جاى ابابكر نشست!
در مورد ارتباط ابابكر و عمر نيز عبدالله پسر عمر مى گويد: واقعيت آن است كه ابابكر و عمر اختلاف داشتند.
(63) مدارك نيز اختلاف بين عمر و ابابكر را تأييد مى كنند; عمر مى گويد: «حسودترين قريشيان، ابابكر است.»(64)عمر به پسرش عبدالله مى گويد كه آيا تا به حال از اين خبردار نشده بودى و غافل بودى كه پست ترين و احمق ترين شخص قبيله بنى تيم بر من پيش افتاد و بر من ستم روا داشت؟!
ما نمى گوييم قاتل ابوبكر عمر بوده است بلكه مدارك تاريخ را مطرح مى كنيم تا خواننده كتاب، خود به قضاوت و داورى بنشيند و نتيجه گيرى كند.
عمر مى گويد: واى بر شخص پست و بى ارزش بنى تيم! در حالى بر من پيشى گرفت كه بر من ستم كرد، و در حالى كه گناهكار بود به سوى من آمد.
(65)نيز گفت: (خلافت) جز پس از نااميدى بنده، به سوى من نيامد.
(66)هم چنين عمر مى گويد: به خدا سوگند اگر از زيد بن خطاب و پيروانش پيروى مى كردم، ابوبكر به هيچ عنوانى از شيرينى رياست را نمى چشيد
(67).و مى گويد: در واقع، بيعت با ابابكر ناگهانى و شتابزده بود.
(68)ظاهر آن است كه درگيرى بين عمر و ابابكر به بالاترين حدّ خود رسيده بود; زيرا عمر ابابكر را تهديد كرده و مى گويد:
به خدا سوگند، يا بايد دست از من بردارى يا آن كه سخنى را مى گويم كه سواران به هر سو ببرند و پخش كنند.
(69)ناگفته نماند كه دومين بهره مند از مرگ ابابكر نيز عثمان بن عفّان اموى است كه پس از عمر به خلافت رسيد.
اين در حالى است كه براساس توافقى كه در سقيفه شد بنا بود ابوعبيدة بن جرّاح به عنوان سوّمين خليفه باشد.
بدين ترتيب ظاهر جريانات نشان مى دهد كه بين عمر و امويان توافقى ايجاد شده است، كه ابابكر را كشته و ابن جرّاح را بركنار كنند تا خلافت را بين خود (عمر و امويان) تقسيم كنند.
عمر امتيازات ديگر نيز به امويان داد از جمله انتخاب عده اى ديگر از امويان به فرماندارى نظير سعيد بن عاص و وليد بن عقبة بن ابى معيط.
(70)وى هم چنين در امتيازات ام حبيبه دختر ابوسفيان افزود و سهم او را از بيت المال تا دوازده هزار درهم افزايش داد.
(71)وى جايگاه ابوسفيان و معاويه را به قدرى بالا برد كه همانند مهاجرانى كه در جنگ بدر شركت كرده بودند به آن دو نفر مى بخشيد و اين دو را بر تمام انصار برترى داد.
(72)بطور يقين افراد بنى اميّه در رهبرى عمليات كشتن ابى بكر شركت داشتند; و اولين خليفه كه با زهر بنى اميه مسموم شد ابوبكر بود و در پى او نيز عبدالرحمان بن عوف، عبدالرحمان بن ابى بكر، حضرت امام حسن بن على(عليه السلام)، عبدالرحمان بن خالد بن وليد، سعدبن ابى وقاص، مالك اشتر، معاويه ثانى، عبدالله بن عمر، عمربن عبدالعزيز و ده ها تن ديگر
(73) از سرشناسان مملكت اسلامى مسموم شدند، و اين كارها با توجه به سياست معاويه انجام مى شد كه مى گفت:خداوند، سپاهيانى از عسل دارد (زيرا بنى اميه زهر را در عسل مى ريختند).
طبرى در تاريخ خود بازگو مى كند كه جريان به قتل رسيدن ابابكر اين چنين بوده است!
ابو زيد از على بن محمد باسناد خودش ـ كه پيش تر بيان كردم ـ برايم بازگو كرد: ابوبكر در سنّ شصت و سه سالگى در روز دو شنبه هشت روز به آخر ماه جمادى الثانى باقى مانده از دنيا رفت. گفته اند: سبب مرگش اين بود كه يهوديان او را مسموم كردند، و حارث بن كلده (طبيب) نيز به همراه ابابكر از آن سم خورد، ولى زودتر متوجه شد و دست كشيد و به ابابكر گفت: غذايى را كه در مدت يك سال مسموم شده، خوردى.
در روايت صحيح ابن سعد ابو بكر در همان روز كه او را مسموم كردند كشته شد
(74).و در روايت نا درست ابابكر پانزده روز آخر عمرش را در بستر به سر برد و به او گفتند: اى كاش پزشكى را براى معالجه مى آوردى!
گفت: پزشك مرا معاينه كرد.
گفتند: چه گفت؟
گفت: كه هر كارى مى خواهم بكنم (چون مرگم حتمى است).
ابوجعفر مى گويد: در همان روزى كه ابوبكر مرد، عتاب بن اسيد نيز در مكه مرد.
(75)و ليث بن سعد از زهرى بازگو مى كند، غذايى براى ابابكر فرستاده شد و حارث بن كلده نيز نزدش بود، و هر دو از آن غذا خوردند. حارث گفت: غذايى خورديم كه يكسال مسموم شده.
و در پايان سال هر دو مردند.
(76)دوست دارم كه بگويم: ابوسفيان كه داراى تخصص در زمينه ترور بود (مردى را نيز براى كشتن پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به مدينه
(77) فرستاد)، در آن زمان همراه عمر و عثمان در مدينه مى زيست!معاويه نيز كه سياست مشهور «خداوند، سپاهيانى از عسل دارد»
(78) از اوست، در مدينه بوده است!به خاطر مصلحت هاى سياسى، عمر و حزب قريش دفن پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را تا روز سه شنبه به تأخير افكندند و برخى نيز گفته اند تا سه روز از دفن آن حضرت جلوگيرى شد!
(79)ولى در مورد ابابكر مصلحت سياسى، اقتضاى آن را داشت كه عمر او را به سرعت دفن كند، و همان شبى كه از دنيا رفت (شب سه شنبه) پيش از آن كه مردم بيدار شوند و در مراسم دفن شركت كنند، او را به خاك سپرد!
(80)بدين ترتيب، حزب قريش در مورد دفن پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) رفتار ناشايستى داشت، و در مورد ابابكر رفتار بدى داشت. ابوبكر، نه اولين و نه آخرين كسى بود كه به دست عمر و عثمان كشته مى شد; بلكه اين دو تن داراى پرونده اى پر از ترور و توطئه مى باشند.
اين دو نفر از كسانى هستند كه در عقبه اقدام به ترور (نافرجام) حضرت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) كردند
(81);عمر و عثمان همان كسانى هستند كه در روز وفات پيامبر آن هنگام كه پيامبر ورق و دوات خواست گفتند كه پيامبر هذيان مى گويد.
اين دو نفر از كسانى هستند كه مردم را از دفن آن حضرت بازداشتند تا ابابكر از سنح بيايد;
و در مراسم دفن آن حضرت(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز شركت نكردند;
(82)ترور سعد بن عباده به دستور مستقيم عمر بن الخطاب صورت گرفت
(83);ترور فاطمه دختر محمّد مصطفى(صلى الله عليه وآله وسلم) با دست شخص عمر انجام شد
(84);ابوذر، عبدالله بن مسعود و عبدالرحمان بن عوف همگى به دستور عثمان و در زمان و خلافت او ترور شدند.
..(85)اخبارى كه در مورد ترور ابوبكر رسيده است
مؤلّف كتاب العقد الفريد مى نويسد: ابابكر مسموم شد و در آخر روز دوشنبه مرد;
(86)ابن قتيبه مى گويد: عتّاب بن اسيد و ابوبكر در يك زمان مردند;
(87)و در روايت: ابوبكر مريض شد و به او گفتند آيا اجازه مى دهى پزشك بياوريم؟ گفت: پزشك مرا معاينه كرده و گفته است هر كارى مى خواهم بكنم
(88).ابن سعد از شهاب زهرى بازگو مى كند: ابابكر و حارث بن كلده مشغول خوردن خزيرة (خورشتى)
(89) بودند كه براى ابابكر هديه آورده شده بود:حارث به ابابكر گفت: اى خليفه دستت را از طعام باز بدار; به خدا سوگند سمّى يك ساله در آن است و من و تو در يك روز خواهيم مرد.
ابوبكر از غذا خوردن دست كشيد و هر دو بيمار ماندند تا آن كه پس از تمام شدن سال، هر دو در يك روز مردند.
(90)ابن اثير مى گويد: يهوديان ابابكر را به وسيله طعامى مسموم كردند و ابوبكر و حارث بن كلده از آن خوردند; حارث دست كشيد و به ابابكر گفت: غذايى خورديم كه يك سال در آن سم قرار داده شده بود.
(91)و نيز گفته اند: در روز بسيار سردى خود را شستشو داد و تب كرد و پس از پانزده روز كه براى نماز جماعت نيز حاضر نشد، مرد; وى در اين پانزده روز عمر بن الخطاب را به جاى خود براى نماز مى فرستاد.
وقتى ابوبكر بيمار شد برخى گفتند: پزشك بياوريم؟ گفت: پزشك نزد من آمده است و به من گفته است كه هر كارى دلم ميخواهد انجام بدهم. آنان نيز منظور ابابكر را دريافتند و سكوت اختيار كردند. پس از مدتى نيز ابابكر مرد.
(92)ابوالفداء مى گويد: در مورد سبب مرگ ابابكر اختلاف است; گفته اند يهوديان او و حارث بن كلده را با غذايى مسموم كردند. حارث گفت: غذايى مسموم خورديم كه يكسال در سم مانده بود. يك سال بعد هر دو مردند.
نيز گفته اند: ابابكر در روز بسيار سردى خود را شستشو داد و تب كرد و تا پانزده روز ديگر كه مرد، به نماز نيز حاضر نشد
(93).و نيز گفته اند: براى ابابكر حريره اى هديه آوردند و حارث به او گفت: اى خليفه! دست از طعام باز دار كه زهر در آن است و من و تو دريك روز خواهيم مرد. ابابكر دست كشيد ولى هر دو بيمار بودند تا آن كه در يك روز مردند.
(94)از چيزهايى كه موجب مشكوك تر شدن اين مرگ است، آن است كه افراد بسيارى همراه ابابكر مردند.
ابوكبشه (غلام رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) ، و از جنگجويان بدر و احد) در صبح روز مرگ ابابكر، از دنيا رفت.
(95)ابن سعد مى گويد: ابوكبشه در اولين روزى كه عمر به خلافت رسيد، يعنى سه شنبه هشت روز به آخر جمادى الثانى باقى مانده، در سال 13 هجرى مرد.
(96)روز سه شنبه روزى است كه ابابكر و چند تن ديگر از سرشناسان عرب از جمله عتّاب، ابوكبشه و حارث بن كلده (طبيب مشهور) مردند و عمر نيز رئيس شد.
نكته قابل توجه آن است كه افراد متهم به قتل ابابكر، براى دور كردن شبهه از خودشان دو نوع شايعه پراكنى كردند:
1 ـ برخى سعى نمودند سبب مرگش را به سرماخوردگى شديد نسبت دهند;
2 ـ سعى نمودند بفهمانند كه او در اثر سم يهوديان كشته شد.
ليكن اينان نتوانستند دليلى براى مسموم شدن ابابكر توسط يهوديان بياورند و بدين سان ادعاى شان بدون دليل باقى ماند; علاوه بر اين، بزرگان سلطنت و در رأس شان عمر و عثمان بر اساس شواهد و قرائن در ترور ابابكر نقش اساسى داشته اند.
آيا ابوبكر نسبت به جانشينى عمر وصيت كرد؟!
اگر به پرونده ترور ابابكر مراجعه كنيم، و حالت دشمنى و درگيرى بين ابابكر و عمر را بررسى نماييم و مسأله اشتياق ابابكر به عدم جانشينى عمر را يادآور شويم، اين جريان بيشتر روشن مى شود.
ابوبكر گفته است: براى عمر بهتر است كه به هيچ وجه در امر حكومت شما دخالت نكند.
(97)بدين سان، ادامه زندگانى و پادشاهى ابابكر، خطرى بس بزرگ بر سر راه پادشاه شدن عمر به حساب مى آمده است.
جريان شك برانگيز ديگر آن است كه عثمان بن عفان، كه ادعا كرده است به تنهايى وصيت ابابكر را نوشته است، خودش به تنهايى نيز اين وصيت را بين مردم پخش كرده است.
اگر كسى جز عثمان پس از عمر به خلافت رسيده بود شكّ مردم به قوت خود خواهد ماند، چه برسد به اين كه پس از عمر، عثمان به خلافت رسيد و اين جانشينى نيز بر حسب دستور شخص عمر صورت گرفت!
چيزى كه موجب شك بيشتر مى شود آن است كه عثمان در هنگام خواندن وصيت ابابكر براى مردم گفت:
«اين وصيت نامه ابابكر است; اگر آن را مى پذيريد بخوانيم، و اگر نمى پذيريد برگردانيم.»
(98)اين گفتار عثمان، شاهدى براى عدم پذيرش مردم است، و وصيتى كه به خط عثمان، و بدون حضور هيچ كس ديگر و در مورد جانشينى و خلافت عمر نوشته شده باشد مورد قبولشان نبوده است.
نكته قابل توجه آن است كه وصيت ابابكر به جانشينى عمر، با خط عثمان بوده است نه ابابكر!
و از سويى عثمان خودش را تنها كسى مى داند كه هنگام وصيت ابابكر حاضر بوده است!
(99)اين، چيزى است كه با شيوه اسلامى، قبيله اى و سياسى مخالف است; زيرا هنگام وصيت انسان رو به مرگ، به خصوص اگر آن شخص رئيس مسلمانان باشد كه در اين صورت خانواده، دوستان، وزيران و نزديكان رئيس به طور حتم حضور خواهند داشت!
در اين وصيّت دروغين ابابكر كه در مورد عمر، تنها پس از مرگ او و به دست عثمان شده بود، آمده است:
بسم الله الرحمن الرحيم
اين وصيت ابابكر بن ابى قحافه در پايان زندگانى دنيا و در حال بيرون رفتن او از دنيا، و در زمان آغاز زندگانى آخرت و ورود به آن جهان است; آن زمانى كه كافر ايمان مى آورد و بد كار به يقين مى رسد و دروغگو نيز راستگو مى شود. من براى پس از خودم، عمر بن الخطّاب را خليفه كردم; پس به او گوش فرا دهيد و اطاعتش كنيد. اگر به عدالت رفتار كند (كه گمان و يقين من نيز همين است); و اگر به عدالت رفتار نكرد هر كس آن چه انجام مى دهد پاسخ گوست; قصد من خير است ولى از غيب اطلاعى ندارم. «و به زودى ستمگران در مى يابند كه چگونه بازگشتى خواهند داشت».
(100)والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته
(101)به روشنى پيداست كه اين نامه با نَفسى جز نَفس ابابكر نوشته شده است; ابوبكر در اولين سخنرانى اش براى مسلمانان گفت:
اگر من در راه اسلام پايدار بودم از من پيروى كنيد، و اگر منحرف شدم مرا به راه بياوريد.
(102)اين در حالى است كه در اين وصيت به اطاعت بى شرط از عمر فرا خوانده شده است!
ابوبكر سخنرانى هايش را همراه موعظه و ارشاد مى گفت در حالى كه اين وصيت نامه حيله گرانه داراى پند و اندرز نيست با اين كه وصيت مرگ بوده است، ابوبكر در اولين سخنرانى اش گفت:
آن پادشاهانى كه به آبادانى زمين پرداختند كجايند كه دور شدند و از ياد رفته اند!؟
(103)آيه اى كه عثمان از قرآن برداشته و در وصيت آورده است نيز با وصيتى كه شخص در آستانه مرگ بنويسد سازگار نيست، بلكه تهديدى از جانب شخصى است كه در حال رئيس شدن است!
وهمچنين وصيت نامه از درخواست رضاى الهى واستغفار خالى است همان چيزى كه ابابكر در آخر عمرش بيان مى نمود.
و ابوبكر قبلا گفت: خوشا به حال كسى كه در آغاز مسلمان شدن، و پيش از جنبش فتنه ها
(104) از دنيا رفت.و نيز گفت: كاش علفى بودم كه چارپايان مرا خورده بودند.
(105)عايشه مى گويد: پدرم گفت: اموالم را بررسى كنيد و هر چه پس از رئيس شدن من افزون شده است به جانشين بسپاريد; چون من همانند يك تاجر به بهرهورى از مقامم پرداختم.
(106)عمر تصريح مى كند كه ابوبكر با او پيمان بسته است تا او را جانشين خود كند; او از زبان ابوبكر مى گويد:
بلكه آن كار را ادامه مى دهيم و تو تا چند روز ديگر رئيس مى شوى.
من گمان كردم كه در اولين نماز جمعه مرا به عنوان خليفه معرفى خواهد كرد. اما خود را به غفلت زد و تا آخر عمرش درباره خلافتم چيزى نگفت
(107).و مهمترين دليل در مورد دروغين بودن وصيت ابابكر اين است كه به خط عثمان بوده است و گواه يا امضايى نيز نداشته است!
اگر ابوبكر كه خواندن و نوشتن مى دانسته است ساعتى بيمار بوده است چرا پس از بهبودى خودش به نوشتن وصيت اقدام نكرده است؟
واگر نمى توانسته است شاهد بگيرد و در زمان شدت يافتن بيمارى وصيت را نوشته است پس چرا وقتى مردم به ديدارش مى آمدند آنان را بر وصيت خود گواه نگرفت؟!
عثمان، شهرت به دروغ پردازى و حيله بازى دارد، از ديگر نامه هاى جعلى او نامه اى است كه در زمان خلافتاش به فرماندار خود در آفريقا يعنى عبدالله بن ابى سرح نوشت تا محمد بن ابى بكر و يارانش را بكشد و وقتى نامه اش را همراه مهر او از دست نوكرش گرفتند كه بر شتر او سوار بود به آن ديار مى رفت، عثمان نامه خود را انكار نمود!
(108)اگر بپذيريم كه ابابكر عمر را جانشين خود قرار داد و قرينه هايى بر اين مطلب بياوريم، موضوع مهم تر در جاى خود باقى مى ماند و آن اين است كه ابوبكر، و پزشك مخصوصش و عتّاب بن اسيد هم زمان مردند و پيروان ابابكر بركنار شده و يا به قتل رسيدند!
وضعيت در نظر گروه ترور به دو گونه است:
1 ـ ابوبكر در ابتداى خلافتاش عمر را جانشين خود معرفى كرد; و اين از قرينه هايى چون رياست حج در سال اول و وزارت عمر در امور ادارى بر مى آيد; ولى در سال دوم رياست هيچ گاه عمر را جانشين خود معرفى نكرد. بدين سان، جانشين موضوعىِ ابابكر، عمر خواهد بود.
2 ـ ابابكر در پايان عمرش عمر را جانشين خود معرفى كرد، به دليل وصيتى كه به خط عثمان از او باقى است. ليكن حالا ابابكر عمر را جانشين خود كرد، پس چرا او را كشتند؟!
پاسخ: مشكل اصلى آن بود كه عمر و عثمان نمى توانستند تا زمان مرگ ابابكر به انتظار بنشينند; معروف بود كه خاندان ابى قحافه داراى عمرهاى طولانى بودند (البته ابوقحافه از اين قاعده مستثنا شد; زيرا در اثر اندوه مصيبت مرگ پسرش ابابكر در سن 97 سالگى مرد)
(109)و دو حزب قريش و اموى براى شان مشكل بود كه منتظر بمانند تا ابوبكر پس از سى يا چهل سال بميرد.
معلوم نبود كه يك سال ديگر ابابكر بميرد يا بيست سال و جانشينان آينده او نمى توانستند اوضاع سياسى را آن قدر كنترل كنند تا مرگ به سراغ ابابكر بيايد. زيرا ممكن بود نظر ابابكر تغيير كند، و ممكن بود يكى از خاندان خودش يا شخص از انصار را خليفه پس از خود قرار بدهد.
هم چنين احتمال داشت جانشين ابوبكر، پيش از ابابكر بميرد.
عمر و عثمان همچنين مى ترسيدند كه فرماندهان فتح عراق و شام يعنى خالد بن وليد و ابو عبيدة بن جرّاح (كه از قبيله هاى مشهور قريش بودند) قدرت يابند; و اين دو تن از پر جرأت ترين مخالفان عمر بودند.
بنى اميه مى ترسيدند پيش از مرگ ابابكر عثمان بميرد و به رياست نرسد; و عثمان، پيرتر از عمر بود.
و امويانى كه ياور ابوسفيان بودند، كسى جز عثمان نداشتند; زيرا آنان همگى از طلقا و آزاد شدگان بودند و اوضاع سياسى آن روز جهان اسلام، پذيراى اين نبود كه يكى از طلقا به خلافت برسد.
مشكل ديگر امويان نيز اعتماد ابابكر بر عتّاب بن اسيد اموى بود كه باعث كنار زدن ديگر امويان مى شد;
و در قرار داد تيره هاى مختلف قريش مبنى بر تداوم خلافت در قريش پس از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مدت خلافت هر شخص تعيين نشده بود، بدين جهت، عمر پس از يك سال حكمرانى از ابابكر درخواست كرد تا از رياست كناره بگيرد، و پاسخ ابابكر نيز حاكى از پذيرش اين درخواست بود و اين مطلب دلالت بر عدم تعيين مدت رياست از سوى قريشيان دارد.
البته ابابكر از رياست دست نكشيد تا آن كه صبر عمر تمام شد. عمر گفت: ابوبكر به من گفت همان شيوه را پى مى گيريم و تا چند روز ديگر تو خليفه خواهى شد.
به طورى كه من گمان كردم در اولين نماز جمعه خلافت را به من مى سپارد ولى خود را به فراموشى زد. به خدا سوگند پس از اين ماجرا سخنى با من نگفت تا هلاك شد.
(110)از گفتار عمر برمى آيد كه در انتظار رياست نشسته و هفته شمارى مى كرده است.
مهم تر آن كه ابوبكر از سخن عمر دريافت كه بايد به سرعت دست از رياست بكشد; زيرا به عمر گفت: تا چند روز ديگر تو خليفه مى شوى. از اين روايت در مى يابيم كه درگيرى شديد بين اين دو نفر بالاخره منجر به كشته شدن ابابكر و پزشك مخصوصش و فرماندارش در شهر مكه گرديد.
شواهد دلالت دارند كه وصيت ابابكر در مورد عمر، وصيتى جعلى و ساختگى به دست عثمان بن عفان بوده است، و ابابكر آن را امضا نكرده است. البته وعده ابابكر به خليفه شدن عمر، و نيز توافق قريشيان در مورد دست به دست شدن رياست بين خودشان، به عمر اين اجازه را مى داد كه خود را جانشين ابابكر گرداند.
ظاهر حال حكومت ابوبكر در سال اول دلالت بر جانشينى عمر مى كرد زيرا او را وزير خود و رئيس امور حج وقاضى مملكت قرار داد. هم چنين مخالفت اصحاب با جانشينى عمر اشاره به اين معنا دارد كه زمزمه جانشينى عمر دربين بوده است; البته اين مخالفت ها از همان سال اول حكومت ابوبكر بود.
بركنارى و ترور ياران ابابكر
مجموعه اى كه به ابوبكر و عمر در ايجاد سقيفه و بعد از آن كمك كردند عده زيادى بودند و طبيعى است اين مجموعه از نظر توافق و هم خوانيشان به دو گروه تقسيم شدند.
مجموعه افرادى چون، خالد بن وليد، ابوعبيدة بن جراح و عتاب بن اسيد اموى و مثنى بن حارثه شيبانى و معاذ بن جبل و انس بن مالك، و شرحبيل بن حسنه، كه نماينگر گروه ابوبكر بودند.
عمر و هواداران براى رهايى از دست ابوبكر و پيروانش به راههاى گوناگونى متوسل شدند، هم چنين روابط ناخوشايند بين پيروان اين دو گروه به خوبى آشكار است.
ترور عتاب بن اسيد اموى
او عتاب بن اسيد بن ابى العيص بن امية بن عبد شمس اموى، ابو عبدالرحمن و گفته مى شود ابو محمد، روز فتح مكه مسلمان شد، و پيامبر او را به مقام والى مكه مشغول كرد. و ابوبكر اورا بر آن كار ابقاء كرد و سن او بيش از بيست سال بود.
(111) و جمعى از اهالى مكه بعد از وفات پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) راه ارتداد پيش گرفتند و عتاب ترسيده و گريخت، تا اينكه سهيل بن عمرو با آنان صحبت كرد وآنان را به اسلام بازگردانيد.(112)و طبرى امارت حجاج را توسط عتاب بن اسيد در سال 11 هجرى نقل كرده در عين اينكه او فرماندار (حاكم) مكه هم بود.
عتاب از بزرگان مكه بوده و وقتيكه پيامبر او را به فرماندارى
(113) مكه منصوب كرد و ابوبكر هم او را در جايش تثبيت كرد و او را امير حجاج كرد! و به همين خاطر است كه عتاب يكى از رازهاى بنى اميه و قريش است و سئوال درباره او اين است كه چرا او با ابوبكر در يك روز كشته شد بطوريكه هيچكدام از مرگ ديگرى با خبر نشد؟جواب: نظريه حزب قريش بر تئورى ترور مخالفان تكيه داشت به همين سبب وقتى عمر و يارانش، براى آتش زدن خانه فاطمه(عليها السلام) دختر پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) آمدند (در خانه على(عليه السلام) و حسن و حسين و فاطمه(عليهم السلام) حضور داشتند) زيرا على(عليه السلام) از بيعت با ابوبكر امتناع ورزيده بود. به عمر گفتند: در خانه فاطمه(عليها السلام) است.
و عمر گفت: حتى اگر او باشد
(114). و زمانيكه جناح عمر و عثمان ترور ابوبكر را طرح ريزى كرد همزمان با آن بر كنارى و ترور هم پيمانان او را نيز برنامه ريزى نمودند و عتاب بن اسيد يكى ازيارى دهندگان او بود به اندازه اى كه ابوبكر او را بر عمر در سمت امير حجاج برترى داد. و اگر ابو بكر ترور نميشد چه بسا بعد از ابو بكر عتاب به خلافت مى رسيد و احاديث كه در مدح او به دست ما مى رسيد بيشتر از احاديثى بود كه در مدح عثمان از سوى امويان جعل شده و به دست ما رسيده است. خصوصاً اينكه مقام و درجه عتاب بالاتر از عثمان بود. او در زمان پيامبر فرماندار مكه بود و در زمان ابوبكر باز هم حاكم مكه و امير حجاج بود.در حاليكه عثمان در زمان رسول الله و ابوبكر به مقامى نرسيده و جدايى بين ابو بكر و عثمان افتاد زيرا كه آندو از دو جناح مختلف قريش بودند. با بررسى روايات ترور ابوبكر و عتاب و پزشك عرب حارث بن كلده كسى كه مسموم كردن ابوبكر را كشف كرد و اينكه ابوبكر و عتاب در يك روز مردند بدون آنكه يكى از آنكه كشته شدن ديگرى را بشنود متوجه اين مطالب مى شويم كه: آن دو مسموم شدند و سريعاً مردند بدون آنكه يكى از مرگ ديگر باخبر شود.
و اين مطالب نقلهاى دروغين درباره مرگ ابوبكر را كه او بعد از دو هفته پس از مسموم شدنش مرد را باطل مى كند. فراموش نشود كه مسافت بين مكه و مدينه فقط 6 روز راه بود و خبر رسانى سريعتر از اين با پرنده ها امكان پذير مى باشد. و عتاب بن اسيد از مقربين ابوبكر و همپيمانان او بود و اين پيمان در خانواده اش استمرار يافت تا آنجا كه عبدالرحمن بن عتاب بن اسيد در جنگ جمل در كنار عايشه شركت داشت و فرماندهى سمت راست سپاه را در جنگ به عهده داشت. و مروان بن حكم فرمانده سواره نظام جناح راست بود
(115).و عتاب بن اسيد هنگام مرگ عمرش به 30 سال نمى رسيد.
واقدى مى گويد: در روزى كه ابوبكر مرد عتاب هم مرد.
(116)محمد بن سلام الجمحى و ديگران مى گويند: خبر مرگ ابوبكر در روز دفن عتاب به مكه رسيد.
(117)اولاد عتاب گفته اند: عتاب روزى مرد كه ابوبكر مرد.
(118)طبرى گفته است: عتاب در مكه مرد روزيكه ابوبكر مرد و هر دو مسموم شدند.
(119) و باز طبرى مى گويد: عتّاب در مكه مرد.(120)و در اين مسئله دو چيز مهم مى باشد:
1 ـ ترور عتاب با زهر
2 ـ ترور او در همان روز ترور ابوبكر.
عمليات ترور ابوبكر خليفه مسلمانان و طبيب عرب حارث بن كلده و عتاب بن اسيد حاكم مكه و امير حجاج با «زهر» و در دو شهر دور از هم و در همان روز بر نيرومندى مؤسسه بزرگى در آن لحظه دلالت مى كند.
و اين مؤسسه ترور مهمترين مؤسسه در حزب قريش بود. و سه يهودى پيشين عبدالله بن سلام و محمد بن مسلمه و زيد بن ثابت از جناح عمر و عثمان بودند.
(121)زيد بن ثابت چندين بار در زمان عمر و عثمان و در هنگام غيبت آن دو حاكم مدينه شد و اين، اعتماد آن دو را به زيد، ثابت مى كند. و ابوبكر نيز به عتاب بن اسيد اموى اعتماد زيادى مى كرد، همچون اعتماد عمر بر معاوية بن ابوسفيان. بطوريكه در سال دوم خلافت ابوبكر عتاب اسيد اموى را سرپرست حجاج قرار داد.
عروة بن زبير مى گويد: ابوبكر يكسال عمر بن خطاب را امير حج قرار داد. و در سال دوم عتاب بن اسيد قريشى.
(122)يعنى ابوبكر عمر را از اماره حج عزل كرد و به جاى او عتاب را قرار داد و همين امر اهميت زيادى در رابطه اين دو با يكديگر با خليفه داشت، و سبب بهم خوردن رابطه آن دو با هم شد و كشته شدن عتاب اموى را در پى داشت.
از آنجا كه امير حجاج طبق معمول جانشين خليفه بود حضرت على(عليه السلام)در سال 9 هجرى به امر خداوند امير حجاج بود روزى كه خداوند به پيامبرش فرمود: از تو ادا نمى شود مگر خودت يا مردى از خانواده بود.
(123) و عمر بن خطاب عبدالرحمن بن عوف را براى اميرى حجاج فرستاد به اعتبار او كه خليفه دوم بعد از عثمان بن عفان است.(124)امويان به سه حزب تقسيم مى شدند و از ميان آنها عده اى يارى دهندگان على بن ابى طالب(عليه السلام) بودند مثل خالد و عمر و ابان اولاد سعيد بن عاص، و عده اى ياران ابوبكر مثل عتاب بن اسيد اموى (حاكم مكه). و عده ديگر همپيمانان عمر بن خطاب كه بيشتر از همه بودند، از آن جمله عثمان بن عفان، ابوسفيان و پسرانش، يزيد، عتبه، معاويه، وليد بن عقبه، سعيد بن عاص.
افراد گروه اول با ترور و شهادت در جبهه هاى جنگ به قتل رسيدند بدين صورت كه حكومت آنها را در جنگهاى مختلف به منظور رهايى حكومت از آنها شركت مى داد. و گروه دوم و سوم از ميادين جنگ دور بودند.
عمر و اعوانش از عتاب بن اسيد اموى بوسيله زهر خلاص شدند و افراد گروه سوم كه با عمر در وزارت و حكومت شهرها همكارى داشتند باقى ماندند تا زمانيكه عمر كشته شد وخلافت و وزارت و فرماندهى ولايتها بدست آنان افتاد. و ثابت شد كه ابوبكر و دوستش عتاب بن اسيد اموى طعامى مسموم خوردند و مردند.
(125)واقدى درباره مرگ ابوبكر و عتاب گفته، همانطور كه پسر عتاب مى گويد آن دو در يك روز مردند. محمد بن سلام و ديگران مى گويند خبر مرگ ابوبكر روزيكه عتاب بن اسيد را دفن كردند به مكه رسيد.
(126)صفدى از عتاب بن اسيد نقل كرده: از طرف ابوبكر امير مكه بود و با ابوبكر در يك روز مرد و آن روز، هشت شب مانده به جمادى الآخر سال 13 هجرى.
(127)و امويان براى تغيير بعضى حقايق اين حادثه شوم تلاش كردند. و گفتند: عتاب تا سال 22 هجرى زندگى كرد، يعنى آنكه در سال 13 هجرى نمرده است. وليكن ابن حجر اين را نپذيرفت و گفت: محمد بن اسماعيل از راويان اين سخن است و او پسر حذافه سهمى است و براى همين روايتش را ضعيف مى دانند.
(128)به نظر مى رسد كه طراحان قتل ابو بكر، نقشه قتل او را در مدينه و عتاب را در مكه همزمان طراحى كردند. واين دلالت بر قدرت تشكيلات تروريستى آنها دارد.
[55] كنزالعمال، متقى هندى، ج 2، ص 189.
[56] ابن أبى شيببه و بخارى در نارخش و يعقوب سفيان و ابن عساكر اين سخن را نقل نكردند و عقلانى هم در اصابتش، ج 5، بخش 1، ص 56 اين سخن را ذكر كرده است، و بخارى آن را در التاريخ العقبر آورد. و محامعى در آماليش، كنزالعمال، ج 10، ص 290.
[57] مختصر تاريخ دمشق، ج 8، ص 26، ج 10، ص 290; تاريخ طبرى، 3/165 چاپ اعلمى، بيروت; انساب الاشراف، بلاذرى، العقد الفريد، ابن عبديه، ج 4، ص 274، السقيفه و الخلافة، عبدالفتاح، ص 13.
[58] كنزالعمال، ج 8، ص 118، كتاب موت، تاريخ طبرى، حوادث سال 13، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 204.
[59] تاريخ المدينة المنورة، ج 2، ص 147.
[60] الامامة والسياسة، ج 2، ص 119.
[61] الطبقات، ج 3، ص 181، انساب الاشراف، ج 1، ص 579.
[62] العقد الفريد، ابن عبد ربه، ج 4، ص 250.
[63] شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 2، ص 29.
[64] شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، چاپ دار احياء الكتاب العربى، ج 2، ص 29.
[65] همان، ج 2، ص 31 ـ 32.
[66] همان.
[67] همان; المسترشد، محمد بن جرير طبرى.
[68] مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 55، تاريخ طبرى، ج 2، ص 446.
[69] همان.
[70] تاريخ طبرى، ج 2، ص 327; الكامل، ابن اثير، ج 3، ص 82.
[71] تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 153، در حالى كه سهم امام على(عليه السلام) شش هزار درهم بوده است!
[72] الاستيعاب، ج 2، ص 471; المعارف، ابن قتيبه، ص 345; تاريخ طبرى، ج 3، ص311; سيره ابن هشام، ج 1، ص 385.
[73] به مروج الذهب، ج 2، ص139; تاريخ يعقوبى، ج 4، ص 139; انساب الاشراف، ج 1، ص 404; مستدرك الحاكم، ج 3، ص 476; الاصابه، ابن حجر، ج 3، ص 384; اسدالغابه، ج 3، ص 440 مراجعه فرماييد.
[74] طبقات ابن سعد.
[75] العقد الفريد، ابن عبد ربه اندلسى، ج 6، ص 292; تاريخ طبرى، بيروت چاپ مؤسسه اعلمى، ج 2، ص 611; المعارف، ابن قتيبه، ص 283; والحارث بن كلدة بن عمرو الثقفى، طبيب عرب، اسدالغابه، ج 2، ص 413; البدايه والنهايه، ج 10، ص 137; العقد الفريد، ج 5، ص 5; ج 6، ص 318، و او مناظره جالب با شاه ايران انوشيروان دارد، ج 6، ص 387.
[76] العقد الفريد، ابن عبد ربه اندلسى، ج 4، ص 250، طبقات ابن سعد، ج 3، ص 198، مروج الذهب، مسعودى، ج 2، ص 301.
[77] دلائل النبوة، بيهقى ، ج 3، ص 334.
[78] مختصر تاريخ ابن عساكر، ج 24، ص 24.
[79] تاريخ طبرى، ج 2، ص 442 ـ 443; تاريخ ابن وردى، ج 1، ص 222.
[80] تاريخ طبرى، ج 3، ص622; تاريخ أبى زراعه دمشقى، ص34; تاريخ ابى الفداء، ج1، ص222.
[81] صحيح بخارى، ج4، ص490; باب جوائز الوافد، ج12 و 29; صحيح مسلم ، ج11، ص89.
[82] سيره ابن هشام، ج4، ص305; تاريخ طبرى، ج2، ص442; طبقات ابن سعد، ج 2، ص 262.
[83] العقد الفريد، ج 4، ص 247.
[84] العقدالفريد، ج 1، ص 156، السقيفه، سليم بن قيس، ص 85.
[85] تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 170.
[86] العقد الفريد، ابن عبد ربه، ج 2، ص 250.
[87] المعارف، ابن قتيبه، ص 383.
[88] الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 198.
[89] خزيره، طعامى است از گوشت درست مى شود، اول گوشت را قطعه قطعه مى كنند سپس با آب مى پزند، وقتيكه آماده شد به آن آرد اضافه مى كنند. آنگاه با هر خورشت ديگر خورده مى شود.
[90] الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 198; مختصر تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 13، ص 118.
[91] الكامل فى التاريخ، ابن اثير، بيروت، چاپ دار صادر، ج 2، ص 418 ـ 419.
[92] همان.
[93] تاريخ ابى الفداء، ج 1، ص 222.
[94] الرياض النضره فى مناقب العشرة، ابو جعفر المحب طبرى، بيروت، چاپ دارالكتب العلميه، ج 1، ص 259.
[95] تاريخ الخلفاء الراشدين، ذهبى، ص 121.
[96] الطبقات، ابن سعد، بيروت، چاپ دار صادر، ج 3، ص 49، طبقات خليفه ص 8، تاريخ خليفه ص 156، بيروت، چاپ دارالفكر، اسد الغابه، ج 6، ص 262.
[97] تاريخ طبرى، ج 2، ص 618.
[98] العقد الفريد، ابن عبد ربّه، ج 4، ص 253.
[99] الكامل فى التاريخ، ابن اثير، ج 2، ص 425.
[100] سوره شعراء، (26)، آيه 227.
[101] مختصر تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 13، ص 120.
[102] تاريخ طبرى، حوادث سال 11 هجرى، ج 2، ص 460.
[103] همان.
[104] تاريخ الخلفاء، سيوطى، ص 98.
[105] همان، ص 104.
[106] مختصر التاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 13، ص 124، الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 192.
[107] شرح نهج البلاغه، معتزلى، ج 2، ص 31 ـ 32; الشافى، مرتضى، ص 241 ـ 244.
[108] الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 168 ـ 169.
[109] اسدالغابه، ابن اثير چاپ دار احياء التراث العربى، ج 3، ص 581; الاستعاب، ترجمه، 1377، ج3، ص1036; الكامل فى التاريخ، ابن اثير، بيروت، چاپ اعلمى، ج2، ص617.
[110] شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 31 ـ 34; الشافى، مرتضى، ص 241 ـ 244.
[111] الاصابة، ابن حجر، ج 2، ص 451; الطبقات، ابن سعد، ج 5، ص 446; المعارف، ابن قتيبه، ص 283; اسد الغابه، ابن اثير . 3/359، سيره ابن هشام 4/936.
[112] سيرة ابن هشام، ج 4، ص 1079.
[113] تاريخ الطبرى، ج 3، ص 550.
[114] اعلام النساء، ج 4، ص 114; الامامة والسياسة، ابن قتيبة، ج 1، ص 12، السقيفة والخلافه، عبدالفتاح عبدالمقهود، ص 14.
[115] المعارف، ابن قتيبه، ص 283.
[116] تهذيب التهذيب، ابن حجر، ج 7، ص 83; تهذيب الكمال، مزى، ج 16، ص 283.
[117] همان.
[118] اسد الغابة، ابن اثير، ج 3، ص 359، تهذيب الكمال، مزى، ج 19، ص 283.
[119] تاريخ طبرى، ج 2، ص 612.
[120] همان.
[121] الاستيجاب، ابن عبدالله درهامش الاصابة، ج 1، ص 553 ـ 554.
[122] مختصر التاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 13، ص 77.
[123] تاريخ ابى زرعه، ص 298; مسند احمد، ج 2، ص 1; كنز العمال، ج 1، ص 246.
[124] مختصر تاريخ عساكر، ج 14، ص 357، البداية والنهاية، ابن كثير، ج 7، ص 184، الاصابة، ج 2، ص 417.
[125] الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 198، مختصر تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 13، ص 118.
[126] تهذيب، الكمال، مزى، ج 12، ص348.
[127] الوافى بالوفيات، ج 19، ص 439.
[128] الاصابة، ابن حجر، ج 2، ص 451
.منبع : کتاب داستان ترور ابوبکر و عایشه